Main

چهارشنبه،20 مارس 2008

سه سالی می شود که نوروز ، آن نوروز ِ همیشگی نیست .. نوروزِ کودکی که برای لحظه ی تحویل ِ سال نو اش، هیجان زده می شدم و حواسم را حسابی جمع آرزو هایم می کردم .شاید نوروزِ سه سالِ پیش که به گریه و زاری گذشت ، باورم را به خوش بودن این لحظه ها از من گرفت.. امسال هم که به بهانه ی حضور ِ طرف ، می خواستم حالی را به این لحظه ها باز گردانم ، بیماری در رخت خواب نگاهم داشت تا بیشتر از لذت ِ عبور از سالی به سالِ دیگر محروم شوم . دو ساعتی از سالِ جدید می گذرد ، صدایم در نمی آید و خودش موهبتی شده تا کم تر حرف بزنم و بیشتر به سال ها بیندیشم .. امسال که بیست و دو سالگی ام تمام شد ، باور کردم که سال پیمانه ی خوبی برای شمارش ِ زندگی نیست .. شاید قدیم تر بوده ، شاید بچه تر که بودم ، وقایع با فصل ها جور در می آمد و سال ، مجموعه ای از اتفاق هایی می شد که به آخر می رسیدند .. تابستان ها مشابه بود ، پاییز ها به مدرسه رفتن می گذشت ، عید ها پیک شادی بود و دید و بازدید و سفری که با خانواده می رفتیم .. چه قدر حالا همه چیز فرق کرده ، گاهی از خانه که بیرون می آیم ، از دیدن ِ برف یا سبز شدن ِ گیاه ها ، یا برگ های زرد ِ کف ِ پیاده رو تعجب می کنم . انگار فصل ِ من با فصلی که می گذرد جور نیست و نا جور شده است
نیاز دارم که رابطه ام را با زمین سر و سامانی بدهم ، بیرون ِ آپارتمان زندگی کنم . گیاه های خانگی ام فریبم می دهند ، پاییز و زمستان و بهار گل می دهند و از دنیای بیرون جدایم می کنند . به برکت ِ زندگی در این کثافت خانه ، روز به روز بیشتر در خودم فرو رفته ام ، می خواهم کمی بیرون بیایم .. از عبور ِ زمین از نقطه ی اعتدال ِ بهاری نهایت ِ لذت را ببرم - به این که دوباره به سنت هایمان دلی ببندم امیدی ندارم - . این روز ها ، وسیله ی فوق العاده ای هدیه گرفته ام ، که بیشترین کمک را به ارتباطم با زمبن و آسمان خواهد کرد . یک gps که در هر لحظه من را به کره ی زمین و ازتفاع ام از سطح زمین و ماهواره هایی که به دورش می چرخند ، اتصال می دهد

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم ، کی ببینم مرا چنان که منم ؟

یکشنبه،17 مارس 2008

نمی دانم تا به حال کسی نفرین تان کرده ، یا نه . نمی دانم کسی که نفرین تان کرده ، تا چه حد آزرده خاطر بوده و بیان و نگاه اش جدی .. نمی دانم بعد از این اتفاق دوباره با طرف رودررو شده اید یا نه ... فقط می دانم که از دیروز تا به حال ، نگاه ِ خانمی که مرا نفرین کرد و به آن خدا -که نمی دانم کجا گرفتار شده و این آدم ها را به حال خود گذاشته - حواله کرد ، دست از سرم بر نمی دارد . احساسی که دارم از جنس عذاب وجدان یا شبیه ِ آن نیست - اشتباهی مرتکب نشده ام در قبال اش- احساس ام خیلی گنگ است. حس می کنم چیزی با من حرکت می کند ، با من راه می رود . انگار چیزی مدام حواس اش جمع من است . حتا نمی دانم قصدش آسیب رساندن ِ به من است یا مراقبت .. چیزی من را به آن خانم وصل می کند .. چیزی که همه اش با من راه می رود

یکشنبه،23 آوریل 2007

Fiddle and the Drum

And so once again
Oh, America my friend
And so once again
You are fighting us all
And when we ask you why
You raise your sticks and cry and we fall
Oh, my friend
How did you come
To trade the fiddle for the drum

You say we have turned
Like the enemies you've earned
But we can remember
All the good things you are
And so we ask you please
Can we help you find the peace and the star
Oh my friend
We have all come
To fear the beating of your drum


A Perfect Circle,Emotive

صبح خوب

اکباتان.jpg

یک صبح خوب ، می تواند با این خط شروع شود . این پست را گذاشتم که صبح های خوب یادم بیاید . . و این شب تکه پاره ، تمام شود
داشتن این پنجره ، خودش موهبتی است

دوشنبه، 3 آوریل 2007

پاسخ

هر کس، هر عکس یا نوشته ای را به سادگی می تواند برای دیگران به نمایش بگذارد ؛ این در این چند شب وب گردی ، نگرانم می کند و دلم را می گیراند . در دنیای سرسام آور رسانه و اطلاعات ، فراموش کرده ایم که سؤال ها خیلی مهم تر از این ن ن ن همه جوابی است که هر ذهن آشفته ای می تواند به آن بدهد

شنبه،18 فوریه 2007

نمی خوام اش

این نوشته ها ، خیلی گویا هستند ، گویا تر از این که من توضیحی بدهم
من هم مثل شما و مثل بقیه ، فقط نمی خواهم جنگی دربگیرد