احمد ، روزی هزار تومان می گیرد ، که از روستایش سوار خرسیاه شود و بیاید تنگه چاهکوه ، بازمانده ی آدم هارا ، در کیسه اش بریزد و کیسه را از خرسیاه آویزان کند و ببرد با خودش به روستایش .
احمد آواز هم می خواند ، کفش هم ندارد ، خرش را هم دوست دارد
...
ما از صخره ها آویزان شدیم و آواز خواندیم و جیغ کشیدیم . صخره ها را به زحمت کندیم و پرت کردیم و به صدای برخودشان با زمین ، خندیدیم
پیش خود احساسِ رهایی کردیم و بازگشتن به اصلی که نمی دانستیم چیست و کجا پیدایش می کنیم
جزیره قشم
تنگه چاهکوه
فروردین 1385
بایدجایی میانِ متکاها و لحاف ها جا مانده باشم ، می دانم سرد است هوا و جاده ی پیرجه را برف سنگینی پوشانده ، می دانم که شلابِ پهن و آبِ باران تابستانی ، جایش را به یخ داده و برف... می دانم روستای زلزله زده ، به جز بخاری هیزمی اش ، وسیله ای ندارد که گرم مان کند
اما احساس می کنم باید به رؤیای پیرجه برگردم و خودم را لابه لای خانه های فروریخته و رخت خواب ها پیدا کنم
روستای پیرجه
استان مازندران
تابستان 1386
من درست متوجه نمی شوم چه می گویی - رگ ترکی و باکویی ام به کنار - چه خوب که دخترت می تواند حرف هایت را به فارسی برگرداند .. انقدر عزیز هستی که هنوز به روز و شب ِ کوتاهی که در کنارت بودم فکر می کنم ..
ساعت 5 صبح بود تقریبن که چشم هایم را باز کردم ، لحافی که رویم انداخته بودم ، ان قدر سنگین بود که به دشک چسبیده بودم . خنکی ِ دلچسب ِ دم صبحیِ رخت خواب هم وسوسه اش به حدی بود که دلم نمی آمد از آن بیرون بیایم .
نگاهی به اتاق انداختم ، دختر ها خواب بودند ، اما تو نبودی ، ترسیدم که دیر شده باشد ، از چایم پریدم ، روسری را از کنار بالش ام برداشتم و دوربین را روی شانه ام انداختم .
هوای سرد که به تنم خورد ، کمی سرحال آمدم ، دیدم چراغ طویله روشن است ، خیالم راحت شد که دیر نکرده ام .
هنوز از شام شب و سفره ای که برایمان پهن کرده بودی در حیرت بودم ، از آوازی که خواندی و با سینی ِ کوچکت ضرب گرفتی .. از حرف هایت ، از حرف هایمان .. که با دیدن دوباره ات کله ی سحر ، خوش بختی ام تکمیل شد .
تو ، زن ِ دیوانه ی من ، گاو ِ واقعی می دوشیدی .. گاو ی که صدای گاو می داد و روی زمین پهن می انداخت .. نه گاوی که شب و نیمه شب ، در آشپزخانه به سراغ اش می روم و آبی ، یخی ، خورده های یخی پس می دهد
چه قدر زنده ای
روستای شمشیر خانه
استان اردبیل
تابستان 1386
راه بیفت دختر .. راه بیفت
تصمیم ام برای یک ماه تعطیلات این است که تهران بمانم
حالا لا به لای عکس هایم ، این لحظه ها را می بینم .. دلم برای جاده لک زده است
نه رانندگی ، نه پرواز ، نه پیاده روی
اتوبوسی ، که بروم کنار راننده بنشینم ، و به آهنگ های عجیب و غریب اش گوش دهم .. و جاده را تماشا کنم
اگر قدرت بدنی کافی داشتم ، به رانندگی اتوبوس خیلی جدی تر فکر می کردم !!
اورازان ، آن قدر آب دارد که نمی داند با آن چه کند . آن قدر خانه دارد که نمی داند با آن ها چه کند
اورازان خالی مانده است ، مثل بقیه روستا های اطراف شهر های بزرگ .. اورازان نزدیک طالقان است ، در دل کوه های البرز مرکزی . باد دارد ، آن قدر زیاد باد دارد که زیر شیروانی ها را بسته اند تا باد زیرش نندازد و از جا بکندش .. اورازان امامزاده دارد ، معماری دارد ، گردو و سیر و گورستان دارد .. برف دارد برف دارد ، آن قدر برف دارد که چهار ماه زمستان راهی برای رسیدن به آن وجود ندارد
فقط آدم ها از آن جا رفته اند ، و امثال گل بانو ، آن جا به حال خود رها شده اند ، با ماهی بیست هزار تومان کمیته امداد امام خمینی .. فقط دیگر کسی آن جا نمانده است
اورازان محکوم به تمام شدن است ، یا ییلاقی برای پایتخت نشین های غم زده
پ.ن: گل بانو مرا دعوت کرد که باز هم به آن جا بروم و برای اش چادر سفید ببرم که از هر چیز بیشتر خوش حال اش می کند
از نایین ، به سمت اصفهان حرکت کردم ، جاده از کف بلند می شه و کم کم وارد کوهستان می شه ،و بعد دوباره می آد تا هم سطح اصفهان می شه.. این جاده به شدت هوس انگیزه ، نوشته های تابلو هاش، به شدت آشنا و غریبه اند .. تالاب گاوخونی ، زفره
راه رسیدن به تالاب هم همین جاده است ، راه دیگه اش از خود اصفهانه..من هنوز نرفته ام
اون قسمتی که وارد کوهستان می شه ، یه شهر هست به اسم کوهپایه ؛ این کوه تک رو نزدیک اون جا دیدم
یک عده از جاهایی که همیشه دیدن شون روی نقشه کرم به وجود آدم می اندازن ، حاشیه ی کویر های مرکزی اند.. یه اطلس راه های ایران ، و یه نقشه کویر های مرکزی واسه تطبیق ماجرا ، ذهن من رو مدت ها ی زیاد زیاد درگیر خودش کرد ، تا چند روز پیش که با سه دوست پایه ی حسابی ، با ماشین راه افتادم
یکی از اون کویر های ناب که مثل مرنجاب به گند کشیده نشده و مثل خیلی جاها رسیدن به اش خیلی ریسک بالا یی نداره ، کویر دق سرخ ، نزدیک شهر بی نظیر زواره است.. برای رسیدن به این کویر ، باید از زواره به سمت شمال شرق حرکت کرد و بعد از روستاهای علی آباد و امیر آباد ، به آخرین نقطه ی مسکونی این ور کویر رسید.. جهان آباد
جهان آباد روستای زنده ای نیست و وقتی ما به اش رسیدیم ، فقط دو خانواده توش زندگی می کردن .. ما شب رو تو مسجد روستا گذروندیم و صبح زود به کویر زدیم تا یکی از تأثیر گذار ترین صحنه های طبیعت رو ببینیم.. طلوع اون لعنت شده ، خورشییییید ، تو کویر بکر و خالی از آدمی زاد ِ دق سرخ
برای من که مدت ها با این آرزو رو نقشه هام زندگی کرده بودم ، این فقط یه معجزه بود
پ.ن: به زودی ترتیبی می دم که نقشه راه هم به نوشته ها اضافه بشه
پ.ن: رانندگی تو این جاده از بزرگ ترین لذت های زندگیه ، اونم شبِ دیر ، در حالی که چراغ های ماشین رو خاموش می کنی و از ترس می لرزی ی ی!!! هوم م م
چند ماه پیش تو گرمسار برای صبحانه توقف کردم ، از شهر هیچ صدایی نمی اومد ، پیاده شدم و دور و بر گوش دادم ، سکوت عجیبی بود .. هفته پیش ، دوباره گذارم به گرمسار افتاد ، و این بار شیشه ماشین رو پایین کشیدم و حسابی گوش دادم ، و با چشم ها هم سعی کردم شرایط رو درک کنم
چند دور ، تو شهر چرخ زدم ، ساعتی که تهران از سر و صدا سرشاره، نه صدایی بود ، نه جماعتی از آدم ها که کنار هم ایستاده باشند و تعاملی داشته باشن ؛ از کنار هم رد می شدن ، سنگین و خاموش
برام یه معمای جذاب شده ، و خوب یادم داده که از هر آبادی ای که آدمی زاد ساکنه ، صدایی شنیده می شه ، که خیلی چیزهارو بیان می کنه