تازه باید از خانه بیرون زده باشد ، اول صبح است
می آید و قلاب اش را به آب می اندازد
و نگاه می کند به این آبی هایی که مفهوم زمین و آسمان را به سخره می گیرند
هربار که قلاب به آب می اندازد ، به رقصی تکانی می خورد و چند ثانیه ای به همان حال می ماند
آخر شب است
از پشت این صفحه ی رنگی بلند می شوم و می روم پای پنجره
می گردم و چشم هایم را لا به لای ساختمان ها می چرخانم
تا جایی را پیدا کنم که دور باشد و چشم هایم با تمرکز کردن بر فاصله ای زیاد
خستگی در کنند
بندر دیر
استان بوشهر
فروردین 1387
Comments
اي كاش چشمانم آنقدر عميق بود تا با نگاه در آن چشمانت رفع خستگي كنند و من هم خودم را در آرمش سبز آن رها كنم
Posted by: russian man | جمعه،19 آوریل 2008