« | Main | »

.


تازه باید از خانه بیرون زده باشد ، اول صبح است
می آید و قلاب اش را به آب می اندازد
و نگاه می کند به این آبی هایی که مفهوم زمین و آسمان را به سخره می گیرند
هربار که قلاب به آب می اندازد ، به رقصی تکانی می خورد و چند ثانیه ای به همان حال می ماند

آخر شب است
از پشت این صفحه ی رنگی بلند می شوم و می روم پای پنجره
می گردم و چشم هایم را لا به لای ساختمان ها می چرخانم
تا جایی را پیدا کنم که دور باشد و چشم هایم با تمرکز کردن بر فاصله ای زیاد
خستگی در کنند

بندر دیر
استان بوشهر
فروردین 1387

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.saba-zavarei.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/119

Comments

اي كاش چشمانم آنقدر عميق بود تا با نگاه در آن چشمانت رفع خستگي كنند و من هم خودم را در آرمش سبز آن رها كنم

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)