خیلی زود می گذرد ، نفهمیدم چه طور روز های بی نظیر سفرم تمام شدند و چه طور فضای زندگی ام این قدر تغییر کرد . گاهی فکر می کنم حافظه ی بلند مدتم کار نمی کند که این طور حال و هوایم متغیر است . گفته بودم از سفرم می نویسم و نشان تان می دهم ، اما آن قدر ذهنم درگیر ِ روزگارم بود و تنم در تنش یبماری ، که چندان یادی از این جا نکردم
تنها چیزی که آرزویش را دارم ، آرامشی است که در آن بنشینم و چیز هایی که در این مدت نجویده قورت داده ام ، نشخوار کنم . فصل بهار بیش از همه وقت به علف خوار ها حسادت می کنم ؛ با این معده ی پلاستیکی و اسید آبکی اش ، تا ابد حسرت یک دل سیر چریدن به دلم خواهد ماند