" /> راه می روم: آوریل 2008 Archives

« مارس 2008 | Main | مه 2008 »

شنبه،27 آوریل 2008

.


برابر چشم هایم ، تکه پاره می شوم . مالکیت ام بر وجودم را از دست می دهم
آهای ، کجا می بری این همه من را ؟ کدام گوری رهایش خواهی کرد ؟ کنار رودخانه ی چالوس ؟ لابه لای خرابه های روستای پیرجه ؟ در زمین ِ فوتبال ِ بردستان ؟
تاریک است سینما ، سرم گیج می رود .. بیرون شاید کسی لیوان آبی دستم دهد که حل شوم در آن

عینک عزیزم ، بدون تو ، خیلی چیز ها را تار می بینم . خیلی چیز ها را حتا نمی توانم ببینم . چشم هایم به نور حساس شده اند و اشکم دم مشکم رسیده است ..اما از شر فریم لعنتی ات راحت شده ام .. می دانم راه های دیگری هم برای دیدن همه چیز وجود دارد .. چیز هایی هستند که حتا با چشم های بسته می توانم ببینم شان ... عادت می کنم به نداشتن ات عزیزم ، می دانم

شنبه،20 آوریل 2008

.

با این که گاهی از بزرگ شدن دردم می گیرد و صدایم در می آید - که به گمانم همان استخوان ترکاندن باید باشد - و با این که گاهی خیال می کنم تکه ای از من کنده می شود و اگر پیدایش کنم و بازش گردانم باز هم به جای اول اش جوش نمی خورد،
از این که مرا پس انداخته اید و در مقابل ستم های روزگار جفاپیشه از من مراقبت به عمل آورده اید ، سپاس گزارم

جمعه،19 آوریل 2008

.


تازه باید از خانه بیرون زده باشد ، اول صبح است
می آید و قلاب اش را به آب می اندازد
و نگاه می کند به این آبی هایی که مفهوم زمین و آسمان را به سخره می گیرند
هربار که قلاب به آب می اندازد ، به رقصی تکانی می خورد و چند ثانیه ای به همان حال می ماند

آخر شب است
از پشت این صفحه ی رنگی بلند می شوم و می روم پای پنجره
می گردم و چشم هایم را لا به لای ساختمان ها می چرخانم
تا جایی را پیدا کنم که دور باشد و چشم هایم با تمرکز کردن بر فاصله ای زیاد
خستگی در کنند

بندر دیر
استان بوشهر
فروردین 1387

پنجشنبه،18 آوریل 2008

.


با این همه توانایی ام در ارتباط گرفتن با بچه ها ، در مقابل ِ این یکی کم می آورم . آخر در کجای نگاه این زن ، کودکی می بینم ؟ تنها احساس مبهمی از چیزی که لابه لای چین های دامن اش گم شده ، یا زیر روسری اش پنهان شده ، مرا به اشتباه انداخته است . در پس عضله های منقبض ِ چهره اش ، باید کودکی جایی میان ِ جسم و روان اش جا مانده باشد
چند سال دیگر ، عروس می شود و پیش از آن که اخم اش به خنده ای در هم شکند ، خطوط چهره اش عمیق تر می شوند. چند خانه آن طرف تر ، زن ِ بختیاری ، پنج کودک به دنیا آورده است ، که سه تایشان زنده مانده اند و بزرگ می شوند..بختیاری ها پسر دوست دارند ، او باز هم کودک های بزرگ شده به دنیا خواهد آورد


کوهرنگ ، استان چهارمحال و بختیاری
فروردین 1387

خیلی زود می گذرد ، نفهمیدم چه طور روز های بی نظیر سفرم تمام شدند و چه طور فضای زندگی ام این قدر تغییر کرد . گاهی فکر می کنم حافظه ی بلند مدتم کار نمی کند که این طور حال و هوایم متغیر است . گفته بودم از سفرم می نویسم و نشان تان می دهم ، اما آن قدر ذهنم درگیر ِ روزگارم بود و تنم در تنش یبماری ، که چندان یادی از این جا نکردم
تنها چیزی که آرزویش را دارم ، آرامشی است که در آن بنشینم و چیز هایی که در این مدت نجویده قورت داده ام ، نشخوار کنم . فصل بهار بیش از همه وقت به علف خوار ها حسادت می کنم ؛ با این معده ی پلاستیکی و اسید آبکی اش ، تا ابد حسرت یک دل سیر چریدن به دلم خواهد ماند

دوشنبه، 1 آوریل 2008

.


برگشتم ، احساس می کنم بزرگ شده ام . ظرفیت ام برای لذت بردن ِ از زندگی بیشتر شده است
این روز ها راجع به سفرم خواهم نوشت ، هم گفتنی دارم ، هم عکس ِ نشان دادنی

پ.ن : این عکس را از داخل ِ مسجد جامع ِ بردستان گرفته ام ، این بردستان خودش یک پست ِ اختصاصی می طلبد