جایی که در آن درس می خواندیم ، رسم بر این بود که هر دوره که به سال سوم دبیرستان می رسیدند ، برای حسن ختام حضورشان در آن محیط ، برنامه های هنری و فرهنگی ، و پروژه های علمی و تحقیقاتی را که در زمانِ دهه ی 12 تا 22 بهمن ماه برگزار می شد، به عهده می گرفتند و دیگر هرچه در چنته داشتند رو می کردند
ما هم به سالِ سوم که رسیدیم ، ککِ تئاتر و موسیقی و پروژه به تنبان مان افتاد و زورمان را زدیم .. به این بهانه کلاس ها را پیچ می زدیم و در آمفی تئاتر ِ خرابه ی باصفایمان ، زندگی دیگری را تجربه می کردیم
من بعد از فارغ التحصیل شدن از آن مدرسه ، به شدت از محیط اش پرهیز می کردم و چنان با فلسفه ی وجودی ِ این گونه فضا ها مشکل پیدا کرده بودم ، که تا مدتی از آن به نفرت یاد می کردم
شاید دلیل ِ این که فیلم های آن دوره ، امشب ، بعد از پنج ساااال به دستم رسیده ، به نوعی همین گریزِ من بوده باشد
...
سی دی را درون لپ تاپ می گذارم ، سعی می کنم پیش از شروعِ فیلم ، جمله هایی را به یاد بیاورم که در آن ادا می کردم
ژست هایی که برای نمایش مان ، آن ها را تمرین می کردم ، صدایی که با آن حرف می زدم .. نمایش شروع می شود و یک لحظه همه چیز را به یاد می آورم .. تماشای تئاتری که پنج سال پیش بازی کرده ام ، به همراه آدم هایی که هر کدام شان برایم دنیایی هستند ، لذتِ غریبی به من می دهد
هرچه می گذرد، کم تر باور می کنم ، نمایشِ قلعه ی حیوانات ، به مناسبت ِ ایامِ مبارک ِ دهه ی فجر !! یادم است که حسابی سر ِ انتخاب ِ نامِ نمایش آزارمان دادند و مجبورمان کردند که از واژه ی دیگری استفاده کنیم تا شنیدن اش ، دیگران را به یاد اثر مشهور جورج اورول نیندازد - مشکلی که پنج سال قبل از آن ، با اجرای تئاتر ِ پریا ی شاملو هم با ما داشتند - و بعد از بازبینی ، یادم است که یکی از ایراد هایی که به برنامه مان گرفتند ، استفاده از واژه ی رهبر بود ، که به پیشوا تغییرکرد
با این همه ، نمایش نامه ، و روند ِ آن ، جسورانه تر از آن بود که با این تغییرات ، به چیزی آرام و بی مشکل تبدیل شود ، همان سال انضباط ِ دیپلم ِ من را 14 دادند ، و یکی از ایراد هایی که به من گرفتند ، همین تئاتر ِ قلعه ی حیوانات بود . دوستان ِ دیگر هم هرکدام به نوعی مورد آزار قرار گرفتند
امشب احساس کهنگی و پیری ِ دلچسبی می کنم ، این احساس که سال ها بعد ، نگاهم به زندگی ، به سمت گذشته خواهد چرخید و مزه ی تجربه های دلچسب و گاه نا متعارف و گاه نفس گیر را تازه آن زمان خواهم چشید . درک هر پدیده در زمان ِ خودش یک چیز است ، مرور آن در کنار و پس و پیش اتفاق های دیگر ، دریچه ی دیگری است
Comments
انسان موجود غریبیه"انسان گاه که چی بگم تقریبا همیشه از خاطر می بره زندگی در "ان"بودن رو.اسارت در میان گذشته و اینده و همسان انگاشتن رویدادهای زمان حال با تجارب این دو بال پرنده زمان منو گاهی خسته می کنه اما به قول تو دریچه ایست دیگر در تازه کردن نگاه"نمی دونم چند سال داری!اما من در نزدیکی دهه سوم زندگی سعی می کنم به گذشتهام و اون احساس شیرینی که منو مسن می کنه لبخندی بزنم"نه تنها از سر شعف یا اسودگی"که زندگی در سختترینها و اسونترینهاش هم مهمانی است برای شاد بودن"مهمانی که در وقت وداع بیشتر از همه جلب توجه می کنه
Posted by: nima | شنبه، 9 مارس 2008
انسان موجود غریبیه"انسان گاه که چی بگم تقریبا همیشه از خاطر می بره زندگی در "ان"بودن رو.اسارت در میان گذشته و اینده و همسان انگاشتن رویدادهای زمان حال با تجارب این دو بال پرنده زمان منو گاهی خسته می کنه اما به قول تو دریچه ایست دیگر در تازه کردن نگاه"نمی دونم چند سال داری!اما من در نزدیکی دهه سوم زندگی سعی می کنم به گذشتهام و اون احساس شیرینی که منو مسن می کنه لبخندی بزنم"نه تنها از سر شعف یا اسودگی"که زندگی در سختترینها و اسونترینهاش هم مهمانی است برای شاد بودن"مهمانی که در وقت وداع بیشتر از همه جلب توجه می کنه
Posted by: nima | شنبه، 9 مارس 2008
نوشته ی اولت رو خوندم و چون ازطرز نوشتنت خوشم اومد بعدی و بعدی وبعدی رو هم خوندم.به نوشته ای رسیدم که از میم گفته بودی. گرچه اون م من نبودم اما منم میم ام.این منو ترغیب به نوشتن کرد.نمی دونم چقدر حرفی که گفتی راسته ولی یه لحظه فکر کردم خیلی با گذشته ات فرق کردی و با احساس تر شدی در ضمن دستت در نگاشتن احساساتت قوی شده،در هر حال موفق باشی.(هیم
Posted by: م. | شنبه، 9 مارس 2008
yadameeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee , aaaaaaaaaaa ...
Posted by: mahya | شنبه، 9 مارس 2008
Va nedaee ke be man miguyad,,,garche shab tarik ast,,,
del ghavi dar, 24 e esfand nazdik ast,,,,,,,,
Posted by: hossein | شنبه، 9 مارس 2008
به خاطره ها که رسیدی خودت را میان آنها دار بزن
اگر زنده ماندی که لذت شیرین زندگی دوباره را ببر در زاده شدن از خاطره هایت
اگر هم مردی مطمئن باش که هیچ کس نمی تواند تابوتی بهتر از خاطره هایت برای تو درست کند
Posted by: farhad | یکشنبه،10 مارس 2008
in neVeshtat baes shod! manam yade goZashte konam..!
Posted by: depress | یکشنبه،10 مارس 2008
sabaaaaaa
napelon boody
>:D
Posted by: Anonymous | دوشنبه،11 مارس 2008
in emkaan nadaare :P chon to daari taghallob mikoni :)))
Posted by: Coral | دوشنبه،11 مارس 2008