درِ دست شویی را باز کردم ، وارد شدم و چراغ را روشن کردم . لبه ی در را جوری گرفته بودم که انگشتانم به سمت خارج از فضای دست شویی روی در قرار می گرفت . در را با شتاب هل دادم که بسته شود. اول احساس کردم در صدای همیشگی اش را نداد و بسته نشد . بعد درد شدیدی در بند اول انگشت های دست چپم احساس کردم . احتمالن هم زمان جیغ کوتاهی کشیدم و اشکم درآمد
چند ثانیه طول نکشید که سه کله از درِ دست شویی سرک کشیدند تا نگرانی شان از حالم برطرف شود . هرکدام به نوعی نگرانی شان را روی من تخلیه کردند و با دیدن خنده ام راهی شدند
خنده و حیرت ام از این بود که مگر در دنیا چیزی به جز این منی که مثل بختک به جان اش چسبیده ام ، مالِ خودِ خودِ من است ؟ مگر چیز دیگری هست که بتوانم با آن احساس یگانگی ِ بیشتری کنم ؟ بیشتر از سر و دست و پاهایم ، دندان هایم ، چشم هایم ؟
چه چیزی مرا این قدر به خودش مشغول می کند که رابطه ام با خودم مانند بندی پاره می شود و این تن ِ بیچاره باید تاوان ِ آن پارگی را بدهد ؟ این چه چیزی ، دقیقن چه چیزی را به خودش مشغول می کند ؟
گاهی فکر می کنم به ابعاد و اندازه ی ماشینی که می رانم ، یا دوربینی که در دست هایم می گیرم اشرافِ بیشتری دارم تا به تنم .. که هی و هی از هر جایی که عبور می کنم ، نشانی برویش باقی می ماند
Comments
bixiaaal alan chetory?
Posted by: noushin | جمعه، 8 مارس 2008
منو بگو که امروز تو اتاق پرو جا موندم اومدم خونه فهمیدم
:)))
Posted by: Coral | شنبه، 9 مارس 2008