دیشب به لطف ِ عزیزی ، یک ساعتی در خیابان انقلاب بی کار پرسه می زدم . کتاب ها را نگاه می کردم و به دختر کوچک ِ فوق العاده ای فکر می کردم که مدتی است نوشته های روزانه اش را می خوانم و در نوشتن یاری اش می دهم ؛ به دنبال کتاب مناسبی بودم که برای تعطیلات دست اش برسانم ، که چشم ام به جاناتان، مرغ دریایی افتاد
این کتاب را وقتی کلاس سوم دبستان بودم از کتابخانه ی مدرسه گرفتم و خواندم - ترجمه ای که آن زمان خواندم ، جاناتان را به نام ِ آذرباد برگردانده بود و دیگر آن ترجمه جایی به چشم ام نخورد - و یاد آوری ِ تأثیر بی نظیری که در ذهنم گذاشته بود در یک لحظه مرا مصمم به انتخاب آن برای دخترِ کوچک کرد
تا زمان ِ امیدواری ام به آمدن ِ طرف سر برسد ، بیست دقیقه ای را به خواندن ِ کتاب گذراندم
تک تک ِ واکنش هایم به جملات کتاب در ذهنم مانده بود و یادم می آمد
...
امشب برای چند لحظه با تصور آن که تبلیغات انتخاباتی حالم را خواهد گرفت ، کانال های تلویزیون ِ ایران را عوض کردم که روی شبکه ی چهار گیر کردم
فیلم جاناتان ؛ مرغ دریایی ، ساخته ی هال بارتلت 1973
این فیلم و هم زمانی اش با اتفاق ِ دیشب ، حسابی خر کیف ام کرده است
Comments
چه خوب که از اتفاقات آن شب انقدر کیف کردی.تبریک
Posted by: عزیز کم لطف | یکشنبه، 3 مارس 2008
wow i love the book!
Posted by: sara | جمعه، 8 مارس 2008