همین طور که راه می روم ،چیزهایی می بینم ، گاهی عکس می گیرم و گاهی می نویسم و معمولا می اندیشم که شاید خواب دیده ام ، خواب بوده ام ... اما همه چیز ، یکسان است و با این حال نیست
همان موقع که آمدم به وبلاگت داشتم این ترانه را گوش میدادم:
Oh lordy lord, oh lordy lord.
It hurts me so bad for us to part.
But someday baby,
I ain't gonna worry my life any more.
یک روزی نه خستهگی خواهد بود، نه خفهگی. شاید فردا. شاید امروز.
Comments
اینهمه جاده که می روی ، ببین چگونه بر کف پاهایت نقش بسته
Posted by: farhad | سهشنبه، 6 فوریه 2008
همان موقع که آمدم به وبلاگت داشتم این ترانه را گوش میدادم:
Oh lordy lord, oh lordy lord.
It hurts me so bad for us to part.
But someday baby,
I ain't gonna worry my life any more.
یک روزی نه خستهگی خواهد بود، نه خفهگی. شاید فردا. شاید امروز.
Posted by: مصطفا | سهشنبه، 6 فوریه 2008
bia berim raah berim. haan?
Posted by: yalda | پنجشنبه، 8 فوریه 2008
yejaie dige peida kardam bara fek kardan..oonam in bloge
Posted by: mahsa | جمعه، 9 فوریه 2008
pahato chejoorii rooham gozashtyyy ? tashkhisesh sakhte
Posted by: Anonymous | جمعه، 9 فوریه 2008
khafe shodim az giji
Posted by: shiva | شنبه،10 فوریه 2008