بیش تر از سه ماه است که سفری نرفته ام ، اتاق ام خیلی کوچک تر شده از آن زمانی که سفرم همیشه ی خدا بر پا بود .. حالا یاد می گیرم در اتاق ِ خفه ی بدون ِ پنجره ، به کنیا سفر کنم و از کرگدن ها عکاسی کنم
پستی و بلندی های ملافه هایم را دقیق نگاه می کنم و جای جوراب های افتاده بر کف ِ اتاق را ، به خاطرم می سپارم .
می دانم دستمال های دماغی ام کدام طرف تخت روی زمین افتاده اند
پاهایم که پارسال این موقع روی کویر گرمه از آن ها عکس می گرفتم ، این شب ها در ملافه ی سفیدِ پرنوشته ام سوژه ای برای اکتشاف می شوند
وقت بیشتری برای خودم دارم ، برای خودم در موقعیت های تکراری ، تکراری ، تکراری
Comments
saba jann be safar beshavi be zoodye zood va aks biavari .
Posted by: rezaa.m | سهشنبه،30 ژانویه 2008
چی شد اون اتاق طبقه ششم با پنجره های بزرگش؟
Posted by: بهمن | سهشنبه،30 ژانویه 2008
بعضي اتفاق ها تكرارش خوب است.اصلاً تكرارش آرزو است.تكرار نوشتن روي ملحفه اي سفيد،تكرار تخته نرد،تكرار تو،تكرار من،تكرار ما،تكرار تكرار تكرار
Posted by: siavash | چهارشنبه،31 ژانویه 2008
tekrare mokarraraat...naayad jostojoo gar bashi ke in tekrar,baraat bedoone tekrar bashe...
Posted by: parin | شنبه، 3 فوریه 2008
من هم 248 روز است که عکاسی نکرده ام
و هنوز حسرت تجربه سه ماهه ام را در دیدن و بهترین را دیدن را می خورم
و با زهم باید فقط ببینم و بخوانم تا سال نو شود
و من پر زمان...
Posted by: قهوه و سیگار | یکشنبه، 4 فوریه 2008
گویی تپانچه ای در سرم با ضامنی کشیده آماده شلیک است
و
به هیچ هنجاری تن نخواهد داد
هیچ تکراری
Posted by: قهوه و سیگار | یکشنبه، 4 فوریه 2008