" /> راه می روم: ژانویه 2008 Archives

« دسامبر 2007 | Main | فوریه 2008 »

سه‌شنبه،30 ژانویه 2008

.


بیش تر از سه ماه است که سفری نرفته ام ، اتاق ام خیلی کوچک تر شده از آن زمانی که سفرم همیشه ی خدا بر پا بود .. حالا یاد می گیرم در اتاق ِ خفه ی بدون ِ پنجره ، به کنیا سفر کنم و از کرگدن ها عکاسی کنم
پستی و بلندی های ملافه هایم را دقیق نگاه می کنم و جای جوراب های افتاده بر کف ِ اتاق را ، به خاطرم می سپارم .
می دانم دستمال های دماغی ام کدام طرف تخت روی زمین افتاده اند
پاهایم که پارسال این موقع روی کویر گرمه از آن ها عکس می گرفتم ، این شب ها در ملافه ی سفیدِ پرنوشته ام سوژه ای برای اکتشاف می شوند

وقت بیشتری برای خودم دارم ، برای خودم در موقعیت های تکراری ، تکراری ، تکراری

شنبه،27 ژانویه 2008

.


کوچک بودیم
زمان گذشت
و کوچک تر شدیم


دریای خزر
شهر نور
تابستان 1385

جمعه،19 ژانویه 2008

.


دوست هایی پیدا کرده ام که تا به حال برایم بیگانه بودند


تهران
محله ی بازار
تابستان 86

پنجشنبه،18 ژانویه 2008

.


این روزها رفت و آمدم به محله های بازار و اطراف آن بیشتر شده است و ارتباط ام با مردم اش نزدیک تر ؛ خیلی چیز ها می شنوم که برایم تازگی دارد و برای دیدن خیلی چیز ها خودم را آماده می کنم که فقط شنیده ام
حقیقتن جای عجیبی است و پیچیدگی هایش را هنوز درنیافته ام

خیلی از کاسبی هایی که در این منطقه هستند ، به فصل خاصی - یا حتا محدود تر از آن- منحصر می شوند

می خواهم بدانم زمستان ِ یخ زده ی امسال را بدون هندوانه ، چه طور می گذراند ؛ خیلی های دیگر ؛ خیلی خیلی خیلی های دیگر چه می کنند ؟


تهران
محله ی بازار
تابستان 86

شنبه،13 ژانویه 2008

.


روز ها بدون نشانه ای از حضورِ تو شب می شوند و شب ها در رخت خواب ، با تردید ِ بودن یا نبودن ات خوابم می برد
تا برسم به چیزهایی که دیگران اندیشیده اند و فهمیده اند، از پا در آمده ای
خسته ای می دانم

وجود داری و انکار ناپذیری ؛ شاید همین عذابم می دهد
شکاف عظیمی میان مان ایجاد شده و این شکاف را ، نه چهار واحد درسی ِ معماریِ اسلامی!!! پر می کند و نه مرورِ اندیشه های حسن فتحی

کاش بتوانم راهی پیدا کنم ؛ راهی به جز گذاردن ساختمان های سنگین ِ از ناکجا آمده ، بر سینه ات
که می دانم آخرین نفس هایت را می گیرد و
با خاکی که از آن بر آمده ای ،یکسان ات می کند


استان اصفهان
زواره
آبان 1385

سه‌شنبه، 9 ژانویه 2008

IMG_1330.jpg


احمد ، روزی هزار تومان می گیرد ، که از روستایش سوار خرسیاه شود و بیاید تنگه چاهکوه ، بازمانده ی آدم هارا ، در کیسه اش بریزد و کیسه را از خرسیاه آویزان کند و ببرد با خودش به روستایش .
احمد آواز هم می خواند ، کفش هم ندارد ، خرش را هم دوست دارد
...
ما از صخره ها آویزان شدیم و آواز خواندیم و جیغ کشیدیم . صخره ها را به زحمت کندیم و پرت کردیم و به صدای برخودشان با زمین ، خندیدیم
پیش خود احساسِ رهایی کردیم و بازگشتن به اصلی که نمی دانستیم چیست و کجا پیدایش می کنیم


جزیره قشم
تنگه چاهکوه
فروردین 1385

جمعه، 5 ژانویه 2008

IMG_3567.jpg


وقتی به مدرسه رسیدیم ، خوش بختانه کسی در کلاس درس نمانده بود . کتاب و کبف را رها کرده بودند و از زیر سقفی که در حال فرو ریختن بود فرار کرده بودند
وقتی به مدرسه رسیدیم ، تنها سه سال از زلزله ای می گذشت که آبادی را از آدم ها و آبادانی تکانده بود


پیرجه
تابستان 86
پ.ن : سال 83 ، این روستا را زلزله لرزاند و کمی پایین تر از جای قبلی ، روی کوهپایه ، شهرک بعثت به جایش ساخته شد

چهارشنبه، 3 ژانویه 2008

.


احساسی زمستانی دارم ، نه چیزِ دیگری

مسیرِآبشار سنگان
اسفند 1385