بایدجایی میانِ متکاها و لحاف ها جا مانده باشم ، می دانم سرد است هوا و جاده ی پیرجه را برف سنگینی پوشانده ، می دانم که شلابِ پهن و آبِ باران تابستانی ، جایش را به یخ داده و برف... می دانم روستای زلزله زده ، به جز بخاری هیزمی اش ، وسیله ای ندارد که گرم مان کند
اما احساس می کنم باید به رؤیای پیرجه برگردم و خودم را لابه لای خانه های فروریخته و رخت خواب ها پیدا کنم
روستای پیرجه
استان مازندران
تابستان 1386
Comments
تبريك به خاطر راه اندازي مجدد اين پيج.اميدوارم ديگر دولت مستاجل نباشد.روستاي پيرجه سرشار از خاطرات است.اميدوارم هنوز سقف مدرسه اش فرو نريخته باشد و نردباني هنوز براي گرماي بخاري اش پيدا بشود.زود تر راه بيفت برويم پيش عين الله تا شب نشده برگرديم.مايهتاجمان تمام شده
Posted by: siavash | چهارشنبه،27 دسامبر 2007
تبريك به خاطر راه اندازي مجدد اين پيج.اميدوارم ديگر دولت مستاجل نباشد.روستاي پيرجه سرشار از خاطرات است.اميدوارم هنوز سقف مدرسه اش فرو نريخته باشد و نردباني هنوز براي گرماي بخاري اش پيدا بشود.زود تر راه بيفت برويم پيش عين الله تا شب نشده برگرديم.مايهتاجمان تمام شده
Posted by: siavash | چهارشنبه،27 دسامبر 2007
mobarak bashe!
alireza, mojtaba
Posted by: Anonymous | چهارشنبه،27 دسامبر 2007