من درست متوجه نمی شوم چه می گویی - رگ ترکی و باکویی ام به کنار - چه خوب که دخترت می تواند حرف هایت را به فارسی برگرداند .. انقدر عزیز هستی که هنوز به روز و شب ِ کوتاهی که در کنارت بودم فکر می کنم ..
ساعت 5 صبح بود تقریبن که چشم هایم را باز کردم ، لحافی که رویم انداخته بودم ، ان قدر سنگین بود که به دشک چسبیده بودم . خنکی ِ دلچسب ِ دم صبحیِ رخت خواب هم وسوسه اش به حدی بود که دلم نمی آمد از آن بیرون بیایم .
نگاهی به اتاق انداختم ، دختر ها خواب بودند ، اما تو نبودی ، ترسیدم که دیر شده باشد ، از چایم پریدم ، روسری را از کنار بالش ام برداشتم و دوربین را روی شانه ام انداختم .
هوای سرد که به تنم خورد ، کمی سرحال آمدم ، دیدم چراغ طویله روشن است ، خیالم راحت شد که دیر نکرده ام .
هنوز از شام شب و سفره ای که برایمان پهن کرده بودی در حیرت بودم ، از آوازی که خواندی و با سینی ِ کوچکت ضرب گرفتی .. از حرف هایت ، از حرف هایمان .. که با دیدن دوباره ات کله ی سحر ، خوش بختی ام تکمیل شد .
تو ، زن ِ دیوانه ی من ، گاو ِ واقعی می دوشیدی .. گاو ی که صدای گاو می داد و روی زمین پهن می انداخت .. نه گاوی که شب و نیمه شب ، در آشپزخانه به سراغ اش می روم و آبی ، یخی ، خورده های یخی پس می دهد
چه قدر زنده ای
روستای شمشیر خانه
استان اردبیل
تابستان 1386
Comments
Otoon Ghirnaassi :*
Posted by: Coral | دوشنبه،25 دسامبر 2007
miss u :*
khoob shod umadi baz :X
Posted by: shiva | دوشنبه،25 دسامبر 2007
salam , emshab sevomin bare ke ye chizi behem talangor mizane ke to rostaha ye khabarie...
nice text and photo
take care
amir ghp
Posted by: amir | سهشنبه،26 دسامبر 2007