" /> راه می روم: فوریه 2007 Archives

« ژانویه 2007 | Main | مارس 2007 »

سه‌شنبه،21 فوریه 2007

دیوار دژ کهنه

Walll.jpg


این داستان غم انگیز را لازم نیست برای شهر های قدیمی بخوانیم ، آن را از برند.. بافت هایی که سال ها و سال ها شکل گیری شان زمان برده ، و به خواسته های اهالی اش ، به اقلیم منطقه ، به فرهنگ و هنر ساکنین اش بهترین پاسخ ها را داده ، و حتی بدون حضور شخص شخیص معمار!! شکل گرفته ، هسته ی شهری می شود که آهسته آهسته آشفته می شود و آن قدر از بافت سنتی اش فاصله می گیرد که دیگر نمی شناسد ش
خانه ها خالی می شوند و سقفی که بالای سر کسی نباشد ، محکوم ِ به فروریختن
و کم کم آدم های دیگری ، به دلایل دیگری به این مناطق می آیند و این گونه خانه ها شکل می گیرد که نمی دانم به جز اهانت به آدمی زاد چه می تواند باشد
این حصار یک حیاط است در محله ی کهنه دژ ، در قسمت تاریخی و با قدمت سمنان .. چند کوچه آن طرف تر ، مسجد جامع سمنان است که خودنمایی می کند و میراث فرهنگی با افتخار، پرچم فتح خود را بر آن نشانده

شهر جدید ، گاهی چنان با سرعت می آید که بافت کهنه را شخم می زند و جای تک تک خانه هایی که به یکدگر تکیه زده اند ، کیک و شیرینی ِ خامه ای می نشاند ، شبیه آن چه در مراحل مختلف صنعتی شدن در تهران روی داده است

شنبه،18 فوریه 2007

تک

کوه تک کوهپایه.jpg


از نایین ، به سمت اصفهان حرکت کردم ، جاده از کف بلند می شه و کم کم وارد کوهستان می شه ،و بعد دوباره می آد تا هم سطح اصفهان می شه.. این جاده به شدت هوس انگیزه ، نوشته های تابلو هاش، به شدت آشنا و غریبه اند .. تالاب گاوخونی ، زفره

راه رسیدن به تالاب هم همین جاده است ، راه دیگه اش از خود اصفهانه..من هنوز نرفته ام

اون قسمتی که وارد کوهستان می شه ، یه شهر هست به اسم کوهپایه ؛ این کوه تک رو نزدیک اون جا دیدم

نمی خوام اش

این نوشته ها ، خیلی گویا هستند ، گویا تر از این که من توضیحی بدهم
من هم مثل شما و مثل بقیه ، فقط نمی خواهم جنگی دربگیرد

آدم واقعی

مسجد جامع زواره


بزرگ ترین و مهم ترین ویژگی مسجد جامع زواره - که از نظر معماری ، نقطه ی عطفی در معماری مسجد در ایران حساب می شه - نه گنبدشه ، نه ایوان هاشن ، نه صحن اش.. به نظر من با ارزش ترین ویژگی اش ، اینه که به شدت حیات توش جریان داره و هنوز به معنای واقعی ، مسجده .. فضاش از هر مسجدی که حالا مثل موزه برای ما درست کردن تا بازدید کنیم ،
تأثیر گذار تره، چون صرفاّ کالبد یک مسجد نیست ، در حال استفاده ی روزمره است ، و تعمیرات اش حتی ، از جنس مرمت ، مصنوعی و ساختگی نیست ، برای حفظ مسجدیه که هر نماز ، کلی آدم باید توش نماز بخونن
من بچه هایی رو دیدم که از مدرسه اومده بودن اون جا تا نماز ظهرشون رو با هم بخونن ، و همین پیرمرد خیلی نازنین خوش اخلاق ، با یه عصا افتاد دنبال شون که تو خونه ی خدا انقدر سر و صدا نکنن
همه چیز این جا واقعیه .. واقعی

جمعه،17 فوریه 2007

کاش زنده بود

روستای جهان آباد


این عکس رو ، صبح زود ، پیش از این که برای طلوع به کویر بزنیم تو جهان آباد گرفتم .. کاش این روستا زنده بود ، کاش آدم هایی، وقتی ساعت 5 صبح از خونه بیرون می زدن این منظره رو می دیدن

پنجشنبه،16 فوریه 2007

جهانِ آباد

طلوع خورشید از پشت بوته ی گون


یک عده از جاهایی که همیشه دیدن شون روی نقشه کرم به وجود آدم می اندازن ، حاشیه ی کویر های مرکزی اند.. یه اطلس راه های ایران ، و یه نقشه کویر های مرکزی واسه تطبیق ماجرا ، ذهن من رو مدت ها ی زیاد زیاد درگیر خودش کرد ، تا چند روز پیش که با سه دوست پایه ی حسابی ، با ماشین راه افتادم
یکی از اون کویر های ناب که مثل مرنجاب به گند کشیده نشده و مثل خیلی جاها رسیدن به اش خیلی ریسک بالا یی نداره ، کویر دق سرخ ، نزدیک شهر بی نظیر زواره است.. برای رسیدن به این کویر ، باید از زواره به سمت شمال شرق حرکت کرد و بعد از روستاهای علی آباد و امیر آباد ، به آخرین نقطه ی مسکونی این ور کویر رسید.. جهان آباد
جهان آباد روستای زنده ای نیست و وقتی ما به اش رسیدیم ، فقط دو خانواده توش زندگی می کردن .. ما شب رو تو مسجد روستا گذروندیم و صبح زود به کویر زدیم تا یکی از تأثیر گذار ترین صحنه های طبیعت رو ببینیم.. طلوع اون لعنت شده ، خورشییییید ، تو کویر بکر و خالی از آدمی زاد ِ دق سرخ
برای من که مدت ها با این آرزو رو نقشه هام زندگی کرده بودم ، این فقط یه معجزه بود

پ.ن: به زودی ترتیبی می دم که نقشه راه هم به نوشته ها اضافه بشه
پ.ن: رانندگی تو این جاده از بزرگ ترین لذت های زندگیه ، اونم شبِ دیر ، در حالی که چراغ های ماشین رو خاموش می کنی و از ترس می لرزی ی ی!!! هوم م م

چهارشنبه،15 فوریه 2007

گرمسار خاموش

IMG_8163.jpg


چند ماه پیش تو گرمسار برای صبحانه توقف کردم ، از شهر هیچ صدایی نمی اومد ، پیاده شدم و دور و بر گوش دادم ، سکوت عجیبی بود .. هفته پیش ، دوباره گذارم به گرمسار افتاد ، و این بار شیشه ماشین رو پایین کشیدم و حسابی گوش دادم ، و با چشم ها هم سعی کردم شرایط رو درک کنم
چند دور ، تو شهر چرخ زدم ، ساعتی که تهران از سر و صدا سرشاره، نه صدایی بود ، نه جماعتی از آدم ها که کنار هم ایستاده باشند و تعاملی داشته باشن ؛ از کنار هم رد می شدن ، سنگین و خاموش
برام یه معمای جذاب شده ، و خوب یادم داده که از هر آبادی ای که آدمی زاد ساکنه ، صدایی شنیده می شه ، که خیلی چیزهارو بیان می کنه

دوباره خطوط مجازی

زمان زیادی نیاز داشتم ، به همین زیادی که طول کشید، تا بیام و دوباره این جا بنویسم .. از ظاهر فعلی وبلاگ ام راضی ترم .. و تا حدی احساس مسولیت بیشتری نسبت به خودم و نوشته هام می کنم
نه به این شکل که دیگران از خوندن این نوشته ها چی گیرشون می آد ، این که چه قدر به خودم و دغدغه های خودم نزدیک می شم
از آدم ها ممنونم ؛ و حالا به خوبی می دونم که زنده موندن تو دنیای مجازی ، کاملا به ارتباط با اون ها وابسته است