لعنت، لعنت، لعنت
لعنت بر عکس ،بر هر چیزی که می ماند و می ماند تا روزی که سراغ اش را می گیری ، دیگر یک عکس نباشد .. یک دنیا باشد ، خاطره و درد و بودن .. اشک اگر مجال دهد، گر آرام شود روان من ، امشب مرا سر بازگفتن بسیاری چیزهاست
کاش ساکت شوم و دیگر دم بر نیاورم.. که می شناسد آن انسانی را که من از او حرف خواهم زد ؟ اهل قشم و چنان عظیم.. آن مرد لر ، که حرف بسیار داشت.. یا دیگری را.. که می شناسد؟ من عاشق شده ام. تنم به خاک دوخته اند و دلم پاره پاره بر خاک انداخته اند
به تنهایی ، غم دوری می کشم و دم بر نمی آورم
Comments
به قول خودت : هوم م
Posted by: ر | سهشنبه،31 ژانویه 2007