حس دیوانه
حتی توصیف اش زجرم می ده .. نمی دونم این چه جور حسیه و تا به حال واژه ی مناسبی براش پیدا نکرده ام .. احساس نوستالژی ؟! بیش از هر چیزی ، موسیقی این فضا رو برام می سازه .. و احساس می کنم دارم تموم می شم. این آهنگ باب دیلان رو اولین بار تو قشم گوش دادم.. اون سفر رؤیایی .. نفس ام بند می آد موقع توصیف اش.. نیمه شب تاریک قشم که انگار کسی جز ما چند نفر تو جزیره نبود.. تو ون کوچک آقای عادلی !! همه تو هم چپیده بودیم و جاده های تاریک قشم رو نگا می کردیم.. و باب دیلان می خوند، و من به آسمون که نگا می کردم ، رطوبت هوا تو صورتم می خورد و خیس اش می کرد.. و لا به لای لذت ام ،باحرفای عادلی به فکر می افتادم .. از سنی بودن ، از شیعه نبودن .. همون شبای جادویی ، من گرفتار شدم، همون لحظه ها فهمیدم که دیگه راه گریزی نیست.. من شیفته ی جزیره شدم
قشم ، با سادگی حیرت آورش ، با فضای بکرش ، حالا معشوق من بود که شبانه به گشت و گذار و کشف اندام اش مشغول بودم .. این احساس لعنتی همیشه با من هست . انگار از هر زمانی ، بیشترین لذت رو برده ام.. و وقتی چیزی من رو به اون فضا می بره ، دیگه تاب نمی آرم ، ترک می خورم .. و جنون بیدار می شه
سرشار می شم ، از زمین ، هوا.. از همه چیز و هیچ
این حس دیوانه نامی نداره ، نامی نداره
پ.ن: دیدار امثال عادلی ، بعد از این همه وقت ، و نشستن پای حرف اش، چه لذ تی داره
Comments
این نوشته عالی و تاثیرش بر من غیر قابل وصف بود(شایدهم من بلد نیستم وصفش کنم
Posted by: آریا | پنجشنبه،19 ژانویه 2007