یه احساسی که همه ی عمرم باهاش زندگی کرده ام و به اون زنده موندم ، گم شده
شاید بزنم زیر همه چیز و برم پیداش کنم
" />
« نوامبر 2006 | Main | فوریه 2007 »
یه احساسی که همه ی عمرم باهاش زندگی کرده ام و به اون زنده موندم ، گم شده
شاید بزنم زیر همه چیز و برم پیداش کنم
برد امروز راه افتاد . همون لحظه های اول ، حسابی دور و برش شلوغ شد، همون موقع هم نوشته هایی روش اومد .. باید تمرین کنیم که هر نوع بروزی رو از دیگران بپذیریم.. ما یه فضای گفت و گو خواستیم ، نه جایی که دیگران حرف ما رو فقط بشنون .. گفتن اش راحته ، اما این که این احساس درونی بشه ، زمان و انرژی می خواد
هوم م م م
گاهی هیچ راهی به درون نمی برم . انگار یه نفر دیگه اون تو دل اش گرفته و من نمی تونم کاری براش بکنم
من و تین ، شروع کردیم به چسبوندن شعرهایی که دوست داریم ، به در و دیوار سلف دانشگاه .داریم سع می کنیم فضا رو اون جور که دوست داریم درست اش کنیم .. گسترش برد دانشکده هم تا حدی از هم چین نیازی انجام می شه. . من و تین و آریا و پویا و فاطمه ، یکم حرف زدیم و بین دو ترم کار می کنیم و اگه موشک های امریکایی متوقف مون نکنن ، اوایل ترم بعد اجرا می کنیم. محیط دانشکده خیلی مرده و تک بعدیه ، و هر کسی هم کاری می کنه ، انفرادی و به سیستم دیکتاتوری .. یعنی می خواین بخواین ، نمی خواین هم به من چه !! من که دارم انقدر لطف می کنم و وقت می ذارم ، شما ها هیچ وقت قدر نمی دونین و خلاصه این طوری
با اجرای آقای خاکی من به کار درست حسابی و جمعی ( که به نظرم یه چیز دیگه است ) امید وار شدم ؛ ببینیم چی می شه !! هر چی می شه ، فقط نباید مونولوگ شه و دیگران فقط و فقط یه چیزایی رو دیوار ببینن
باید فضای گفت و گو باشه.. دیالوگ
چی می تونه شما رو تحریک کنه که یه چیزی دستتون بگیرین و جواب چرندیاتی که روی یه دیوار نوشته شده رو بدین ؟ چه جور چرندیاتی؟ چه رنگ و شکل و اندازه وووو
پ.ن: تین دلش می خواست اسم اش رو بنفش یا هم چین چیزی بنویسم این جا !! اما من تین رو بیشتر دوس دارم ، البته نه به اندازه ی خود تیییییین
لعنت بر عکس ،بر هر چیزی که می ماند و می ماند تا روزی که سراغ اش را می گیری ، دیگر یک عکس نباشد .. یک دنیا باشد ، خاطره و درد و بودن .. اشک اگر مجال دهد، گر آرام شود روان من ، امشب مرا سر بازگفتن بسیاری چیزهاست
کاش ساکت شوم و دیگر دم بر نیاورم.. که می شناسد آن انسانی را که من از او حرف خواهم زد ؟ اهل قشم و چنان عظیم.. آن مرد لر ، که حرف بسیار داشت.. یا دیگری را.. که می شناسد؟ من عاشق شده ام. تنم به خاک دوخته اند و دلم پاره پاره بر خاک انداخته اند
به تنهایی ، غم دوری می کشم و دم بر نمی آورم
کسی این کتاب غلام حسین ساعدی رو خونده ؟!! عجب فضاسازی ای داره
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
پ.ن: از بهترین چیز هایی که تو دنیا وجود داره ، منتخب رباعیات خیام عزیزه که شاملو خونده و شجریان هم بعضی قسمت هاش رو به آواز همراهی کرده.. تا هم چین چیزی تو دنیا هست ، هوم م م ...من سرمست هستم
آقای محسن رضایی ، به نظر خیلی منطقی و واقعگرا بود ، و خیلی راحت صحبت کرد. اگه مجری برنامه انقدر بی اطلاع و ساده نبود حتی حرف های بیشتر و بهتری هم می زد.. تصمیم آقای بوش جدیه و... نمی خوام حرف هارو تکرار کنم یا به شایعاتی که از همین الان شروع شده دامن بزنم ، حتی نه برای خودم . حتی توان تحلیل حرف هارو هم ندارم
فقط یه مسأله ذهنم رو درگیر کرد .. آیا در طول تاریخ ، توان این رو نداشته ایم که خودمون از بحران ها و یا شرایط حاکمی که از اون راضی نیستیم خارج بشیم ؟ ورود کم دردسر اسلام تا جایی که من دستگیرم شده، به خاطر شرایط بد حاکم و فساد استبدادی اواخر دوران ساسانیان اتفاق می افته .. با شعار هایی که پاشنه ی آشیل مردم در نظام طبقاتی ساسانیان هست : برابری .. مزدک و نهضت های مشابه اون چه مزدک بر پا می کنه، در نطفه خفه می شه.. اما وقتی اسلام از بیرون ، اون هم از عربستانی که همیشه برای گذران روزگارش به حکومت های ایران نیازمند بوده ، وارد می شه ، هوم م !! در باره ی اتفاق هایی که این میان می افتند ، مطالعات خاصی ندارم . اما جلوتر ، همین اواخر وقتی مصدق افزایش سهم دهقان رو مطرح می کنه ، با کودتا کنار می ره - البته که به دلایل زیادی- ، اما اصلاحات ارضی ، و انقلاب سفید ، به خواست امریکا به وقوع می پیونده .. و حالا هم ، ... نمی دونم که منطق ام و نوع ربط دادن قضایا چه قدر درسته و چه قدر ساده انگارانه.. می خوام که بهم جواب بدین تا از این کابوس جدید رها شم
این که اگه ما رو به حال خودمون بگذارن ، از پس اش بر نمی آییم ... و به قول صادق لالوی ، اساسا چنین روحیه ای نداریم
پ.ن: این وبلاگ به زودی از این آزادی و بی قید و بندی ای که تو موضوعات اش هست ، خارج می شه و مثل سیری که بقیه وبلاگ ها طی کردن ، به اصطلاح متمرکز تر و تخصصی تر می شه. راجع به اش مفصل می نویسم و نظر بقیه رو جویا می شم
پ.ن: عنوان این پست رو از شعر شاملو گرفته ام
اعراب فریبم دادند
برج موریانه را به دستان خویش گشودم
شعر رو در اسرع وقت ، کامل می نویسم . می ترسم حافظه ام درست یاری نکنه
این نقاشی رو نگاه کنید
هم م م ! ترم دانشگاه تقریبا تموم شد ، شاید تو تعطیلات ، شیوا فرصت کنه و این وب سایت رو تغییراتی بده ، خیلی چیزا تو ذهنم هست و طرحی که دارم با ظاهر فعلی وبلاگ خیلی متفاوته . می دونم که اوضاع روانی ام تو این مدت چه قدرررر تغییر کرده . . هوم م !! چند شبه با دقت و وسواس به یاهو 360 نیگا می کنم ، و حسابی توش چرخ می زنم !! خیلی عجیبه .. به خصوص بعضی هاشون که می شناسم شون.. وه !! این کار لذت داره ، یهو می بینم که کلیییی وقته که فقط دارم به آدم های دور و برم فکر می کنم !! به همین برکت روابط جدید هم ایجاد شده ، و بعضی از روابط دوباره برقرار شده !! وقتی نگار می گفت تو دوره ی لیسانس فقط به روابط و آدم ها فکر می کردم ، حسابی درک اش کردم.. هرگز یادم نمی ره که پیش دانشگاهی که مدرسه جمهوری بود ، عاشق خونه هایی شدم که کنج چهارراه ها طوری ساخته شده بودن که ایوانی کاملا مشرف به فضای چهارراه داشتن ، اونم تو طبقه دوم !! شیفته ی این شدم که بشینم رو یه صندلی تو ایوون و ساعت ها آدم هارو نگا کنم.. هنوزم آرزومه که تو یکی از اون خونه ها این کارو بکنم.. سراغ ندارین؟
خوب آموخته ام
تفاوت در چیست؟
خوب به یادم مانده است
که در آخرین روز آشکار می شود
آن روزی که برایت
قضاوت دشوار است
...
نه از جنس برتریست
خوب می دانم
تفاوت، تفاوت است
و تلاش تو برای قضاوت
بیهوده
همزمان با بررسی لايحه بودجه در هيات دولت، يکصد و پنجاه نماينده مجلس ايران با صدور بيانيه ای از دولت خواسته اند وابستگی بودجه به درآمدهای نفتی را کاهش داده و گزارش عملکرد اقتصادی کشور را به همراه لايحه بودجه به مجلس تقديم کند.بيانيه نمايندگان مجلس، که در نوع خود کم سابقه به حساب می آيد، هشداری از سوی مجلس به دولت تلقی شده که در آن نسبت به بی انضباطی مالی در بودجه، اجرای سياست های مقطعی و گرانی مسکن ابراز نگرانی شده است.نمايندگان مجلس از دولت خواسته اند حجم بودجه عمرانی کشور در حد سال گذشته حفظ شود و ضمن کاهش وابستگی بودجه دولت به درآمد نفتی، درآمدهای مالياتی جايگزين آن شود.بر اساس گزارش های منتشر شده، در سال جاری دولت بيشتر از ۴۰ ميليارد دلار از درآمدهای نفتی استفاده کرده و درصورت تصويب لايحه متمم بودجه که هم اکنون در کميسيون های تخصصی مجلس در دست بررسی است، تقريبا تمام درآمدهای نفتی هزينه خواهد شد.
این اقدام کم نظیر ، بنده رو خوشحال کرد .. شاید راهی در پیش گرفته اند که افسار این دولت لجام گسیخته رو به دست بگیرند
پ.ن: خبر به نقل از بی بی سی است
آهای دختر خانم عزیز ! بابت کادوی تولد سومی که از شما گرفته ام بسیار ممنون هستم .
با احترام
رایادر
پ.ن: این نامه مخصوص بنفشه است ، بابت یک آلبوم از کارهای لؤ نارد کوهن ، از معشوق های من در زندگی، که دو روز پیش به عنوان سومین کادوی تولد به من داد. من هم باید یک بلوز زیبای سبز یقه اسکی براش بگیرم ، بابت تولد اش
این اواخر از خودم و تلویزیون تعجب می کنم، این دومین سریالیه که دیدن اش انقدر لذت بخش شده ، اولی که اصلا انتظارش رو نداشتم ، صاحبدلان بود که ماه رمضان پخش شد ؛ و حالا زیر تیغ ! البته با ستاره هایی که تو این دومی جمع شدن، چیزی غیر از این نباید انتظار می داشت
توصیه می کنم که یه بار فضای سنگین اش رو تحمل کنین و از بازی خوب و فیلمنامه قوی لذت ببرین (2شنبه شب ها ساعت10:15 شب)
چند شب پیش فیلم فیدل رو شبکه 4 پخش کرد که از اون حسابی خرکیف شدم!
به این رفتار خوش آیند صداو سیما واقعا مشکوک ام. نمی دونم دلیل این شکی که به تلویزیون این روزها دارم چیه ، 3تا دلیل براش دارم که نمی دونم کدوم به حقیقت نزدیک تره ، یکی این که احساس می کنم نشون دادن یه فضای نسبتا بازیه که توش راحت تر بشه سرگرم بود.. به خصوص امثال من و کسانی که خیلی بیشتر از من به کنه و بنه قضیه فکر می کنن ( خب تعمقی که این فیلم ها می طلبن من رو به این فکر انداخته) با این فیلم ها کلنجار می رن و یکم درگیر می شن ( اووووخ!! یادم اومد که چند روز پیش لیون از لوک بسون رو گذاشت این لعنت شده !!!!! )
دلیل دوم ام اینه که بنده هنوز در هپروت اصلاحات ارضی و انقلاب سفید چرخ می زنم و خیالاتم می گه نکنه این هم از نوع فضای باز دهه ی چهله که می خواد به اون شکل مصادره بشه و به عنوان تحولاتی از بالا قلمداد بشه ؟!!!
دلیل سومم؟!!
یادم نمی آد ! شاید می خواستم از خصومت دیرینه ی خودم با این جعبه ی جادووییی حرف بزنم و یه چیزایی قدیمی از جنس فیلم شبکه یا اعتقادات گونتر گراس بگم !! نمی دونم
تمام شک و شبه های من بعد از این که فیلم تموم می شه و از جوش خارج می شم شروع می شه !!! و الله من هم مثل اکثر مردم از روز قبل منتظرم که فاطمه معتمد آریا با بازی خوب اش من رو غرق در مشکلاتی کنه که می دونم چه قدر از جنس واقعیت هستن.. و در طول پخش فیلم ، شاید از خیلی ها بیشتر تحت تأثیر قرار بگیرم و لذت ببرم
البته در کنار این شک ها و شبهه ها، با خوش بینی هم به ماجرا نگاه می کنم و می گم که راهی به جز اینمان نیست
و این که این نشونه رو به فال نیک می گیرم و امیدی در جانم زبانه می کشه
پ.ن: از کتاب تاتار خندان هم می خوام حسابی بنویسم، امشب تموم می شه
پ.ن: هاه!!!! من دو روز دیگه تحویل نهایی دارم و اینایی که نوشتم دغدغه های شب تحویل کارمه
" شهرداری گنبدکاووس گودبرداری یک مجتمع تجاری را در حریم درجه یک و فاصله 6 متری از عرصه بلندترین برج آجری جهان به پایان رساند. اگر دادگستری گنبد کاووس برای توقف ساخت این مجمتع تعلل کند یونسکو با ثبت این برج در فهرست جهانی، موافقت نمیکند."
هنوز کابوس برج جهان نما تموم نشده که این خبر می رسه. تازگی بد جوری به این فکر افتاده ام که این روزهایی که ما نگران اوضاع خودمون و احوال مردم و ذخیره ارزی کشور و آزادی بیان هستیم ، چیزهایی از بین می رن که به یقین آخرین روز های حیات شون رو شاهد هستیم
جنگل های گلستان رو به دست بسیج می سپریم ، و این طور با وقاحت ، به حریم زیبا ترین یادگار هامون ، تاریخ ایستاده بر خاک، تجاوز می کنیم
گر بدین سان زیست باید پست
چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
پ.ن: خبر به نقل از irexpert و شعر از شاملو
روی یک کاغذ نوشتم : "ز من نگارم " را لطفا بخوانید . و دادم دست آقایی که برسونه اون رو به خواننده . بعد از این که آهنگ مورد علاقه ی من رو حسابی کج و معوج خوند ، گفت که خیلی وقته کسی این آهنگ رو ازش درخواست نکرده، و لابد حالا هم به برکت سریال باغ مظفر ه که مردم هوس این آهنگ رو کرده اند.. بماند که چه قدررر شاکی شدم از چنین تفسیری ، حال من وقتی اساسی گرفته شد که آخر این تصنیف که با همه ی وجودم منتظرش بودم ، خونده نشد !! فقط بیت آخر :
جز انتظار و جز استقامت عزیز من وطن علاج دگر ندارد
این آهنگ رو به این جهت خواستم که احساس ام از روزگارمون رو به خوبی بیان می کنه :
همه سیاهی عزیزم همه تباهی مگر شب ما، سحر ندارد؟
یاد پسرای عمو دریا افتادم با توصیفای بی نظیرشون از زمونه:
نه امیدی، چه امیدی به خدا حیف امید
نه چراغی چه چراغی چیز خوبی می شه دید؟
نه سلامی چه سلامی همه خون تشنه ی هم
نه نشاطی چه نشاطی مگه راه اش می ده غم ؟
این هم من رو یاد روزایی انداخت که روزنامه ها مثل قارچ در می اومدن و با همون سرعت از پا در می اومدن ! خصوصا نشاط با این شعر خیلی جوره
جلوی ذهنم رو نگیرم نوشته ام از اینی که هست بی سر و ته تر می شه.. تموم اش می کنم ، فقط اینم بگم که تو امریکای لاتین سال 2007 سال مارکز نامیده شده ، و این که در این سال مبارک ، این آدم عزیز سفری هم به ایران می کنه و من خودم رو از الان برای دیدن اش آماده می کنم
پ.ن: تصنیف مشهور بالا از محمد تقی بهار است
پ.ن: پسرای عمو دریا شخصیت های داستان دخترای ننه دریا اثر شاملو هستند
پ.ن: شعر هارو با رجوع به حافظه ام نوشته ام ، اگه اشکالی بود خبر بدین
پ.ن: می دونم که پیروز هم تو این زمینه حسابی با من هم فکره
یک صبح دل انگیز باید چه جوری شروع بشه؟ بعد از یه خواب پریشان؟ با صداهایی که گوش خراش اند؟ با زنگ 3تا ساعت؟ با نور شدید خورشید که مستقیم تو چشمام می زنه ؟
صبح من با این که با همه ی این ها شروع شده ، دل انگیزه. تصور اییییین همه وقتی که امروز دارم تا به کارای خود خود خودم برسم، و 2 ساعتی که دغدغه هامو تو رختکن بگذارم و تو آب شنا کنم، من رو راضی می کنه و به محض این که آگاهی ام از پیرامونم به کار می افته ، احساس دل انگیزی!! می کنم
در ضمن اگه اسم وبلاگ من یادداشت های شبانه است، معنی اش این نیست که تو یه صبح دل انگیز ، اجازه ندارم بنویسم
و در ضمن من در حال خوندن تاتار خندان هستم از غلام حسین ساعدی -گوهر مراد- که با فضای روستایی و اصلاحات ارضی که من توش غوطه ور هستم حسابی جووره !! اینم بگم که در مقوله اصلاحات ارضی ، حسابی جلو رفته ام و 2 روز دیگه یه ارایه به شکل کنفرانس دارم
حتی توصیف اش زجرم می ده .. نمی دونم این چه جور حسیه و تا به حال واژه ی مناسبی براش پیدا نکرده ام .. احساس نوستالژی ؟! بیش از هر چیزی ، موسیقی این فضا رو برام می سازه .. و احساس می کنم دارم تموم می شم. این آهنگ باب دیلان رو اولین بار تو قشم گوش دادم.. اون سفر رؤیایی .. نفس ام بند می آد موقع توصیف اش.. نیمه شب تاریک قشم که انگار کسی جز ما چند نفر تو جزیره نبود.. تو ون کوچک آقای عادلی !! همه تو هم چپیده بودیم و جاده های تاریک قشم رو نگا می کردیم.. و باب دیلان می خوند، و من به آسمون که نگا می کردم ، رطوبت هوا تو صورتم می خورد و خیس اش می کرد.. و لا به لای لذت ام ،باحرفای عادلی به فکر می افتادم .. از سنی بودن ، از شیعه نبودن .. همون شبای جادویی ، من گرفتار شدم، همون لحظه ها فهمیدم که دیگه راه گریزی نیست.. من شیفته ی جزیره شدم
قشم ، با سادگی حیرت آورش ، با فضای بکرش ، حالا معشوق من بود که شبانه به گشت و گذار و کشف اندام اش مشغول بودم .. این احساس لعنتی همیشه با من هست . انگار از هر زمانی ، بیشترین لذت رو برده ام.. و وقتی چیزی من رو به اون فضا می بره ، دیگه تاب نمی آرم ، ترک می خورم .. و جنون بیدار می شه
سرشار می شم ، از زمین ، هوا.. از همه چیز و هیچ
این حس دیوانه نامی نداره ، نامی نداره
پ.ن: دیدار امثال عادلی ، بعد از این همه وقت ، و نشستن پای حرف اش، چه لذ تی داره
Your breath is sweet
Your eyes are like two jewels in the sky.
Your back is straight, your hair is smooth
On the pillow where you lie.
But I don't sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above.
One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee 'fore I go
To the valley below.
Your daddy he's an outlaw
And a wanderer by trade
He'll teach you how to pick and choose
And how to throw the blade.
He oversees his kingdom
So no stranger does intrude
His voice it trembles as he calls out
For another plate of food.
One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee 'fore I go
To the valley below.
Your sister sees the future
Like your mama and yourself.
You've never learned to read or write
There's no books upon your shelf.
And your pleasure knows no limits
Your voice is like a meadowlark
But your heart is like an ocean
Mysterious and dark.
One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee 'fore I go
To the valley below.
Bob Dylan , Desire , 1975
دوست عزیزم خانم گ
باور کردن آن چه به من گفتی ساده بود. نفرتی که در جانت می پیچد را به خوبی می شناسم .. بارها و بارها روانم را به آتش کشیده است ؛ بارها و بارها به پشت سر نگاه کرده ام تا شاید نشانه ای از بدی خود بیابم .. اما هرگز نیافتم اش و اکنون به حکم بهترین انسان هایی که بیشتر از همه می توانند دوست داشته باشند ، نام کوچک اشتباه را بر تکه ای بزرگ از این راه رفته می نهم.. اما دوست من ،
از یاد مبر که ما
من و تو
انسان را رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدا
بود یا نبود
حکایتی که امروز شنیدم، نه متفاوت بود، نه تازه. اما تازگی به زخم کهنه ی من داد.. من و خانم گ. و خیلی های دیگه ، گاهی برای شناختن و شناخته شدن ، از خیلی چیزها می گذریم و مایه می گذاریم.. انقدری که بعد ها که نگاه می کنیم ، اثری از خود نمی بینیم .. که کسی که در این جریان دیده شد، نه ما بودیم و نه دیگری
رابطه ام با خودم و تنهایی خودم ، تو زندگی کنونی ام ، ارزشمند ترین چیزیه که دارم ..و حالا می تونم اون طور که می خوام ، دیوانه وااااار ، دوست بدارم
پ.ن: سام از اسکار وایلد برام نقل کرد: آدم ها اسم اشتباهات کوچک و بزرگ شون رو تجربه می ذارن
پ.ن: شاید این نوشته کمی گنگ به نظر بیاد ، باید توضیح بدم که قصدم گذاشتن یه پست عمومی نبوده ، و همین که خانم گ. این رو بخونه برام کافیه
چه قدر از این که سهراب رو تو نت پیدا کردم خوشحالم ، و چه قدر بخش پنهانی از وجودم ، حالا آروم شده و خیالم تا حدی راحت .. دوست و هم بازی کودکی من که حالا حسابی مشغوله و می نویسه و احساس نزدیکی بیشتری می کنم به او، آدم های دیگه ای هم این جا پیدا شدن و من غرق شادی شدم از حضورشون.. عجیبه من هنوز از دنیای مجازی حیرت می کنم و از این نوع رابطه به وجد می آم . میل هام رو که می خونم، هیجان زده میشم و با شور فراوان جواب شون رو می دم !! حالا هر کدوم از یاران من ، طرفی ، و سویی
من مانده ام و عزم راسخ به ماندنم که گاه و بی گاه له ام می کند و می اندیشم به رفتن و نماندن
تازگی کسی از من علت نرفتن ام رو پرسید و درمانده از بیان ، گفتم آن چه می خواهم در خاک است و هر کس بی آن چه می خواهد هیچ نیست
پ.ن: کتابی در باره زندگی محمد تقی خان پسیان پیدا کرده ام و به شدت مشعووووو فم!!! کتاب رو یاران و هواخواهان کلنل پسیان نوشته اند، و چاپ نخست اش تو آلمان؛ خب آلمان ها این جوری به کسی که دوست اش دارند محبت می کنن
زمان زیادی گذشته ، و به خاطر شرایط خاص من ، بیش از این مدت بر من گذشته.. من همه ی تلاش ام رو کرده ام ، و حالا انقدررر انرژی دارم و انگیزه ، که از سرعت ام ، خودم **گیجه گرفته ام - الان شک کردم به این که چه قدر این جا باید راحت و بی ملاحظه رفتار کرد؛ تا وقتی به نتیجه برسم ، ادب رو رعایت می کنم- با اینرسی که بهمن می گه تا حدی موافق ام ، اما بعد این مدت انگار اتفاق دیگه ای برای من در حال وقوعه : من به حد جاااری شدن رسیدم ، انقدری که نمی دونم امشب نوشتن من تمومی داره یا نه
این کامپیوتری که من ازش استفاده می کنم ، سومین دستگاهیه که تو این مدت سراغ اش اومدم ، ویروس مشترکی بین من و کامپیوتر هست که طی چند ساعت به دستگاه منتقل می شه و اون رو از پا در می آره
هه !! هر چیزی که به ذهنم می رسه ، کوتاه و خبری از ذهنم عبور می کنه، قبل از این که دستم یاری کنه و ثبت اش کنه
خیلی کتاب تو ذهنمه که باید راجع به شون بنویسم ، خیلی فیلم ، کلی موسیقی و حتی فوویست ها که این روزها شیفته ی رنگ ها و وحشی گری هاشونم ؛از عکاسی هم
... و البته از خودم . از آتش درون و سرمااااای برون .. در مدتی که ننوشتم ، برای بار اول به امیدم شک کردم ، به قدرت ام شک کردم ، به توان شکوه ناک به دوش بردن بار امانت ؛ و البته منی که از او می گویم ، به هیأت ما زاده شده ، به هیأت
پر شکوه انسان : که ایم و کجاییم ؟
چه می گوییم و در چه کاریم؟
پاسخی کو؟
به انتظار پاسخی ، عصب می کشیم
و به لطمه ی پژواکی
کوه وار
در هم می شکنیم
پ.ن: شعر و اشاره های به شعر از احمد شاملو - لازم بود گفتن اش؟!