آدم استاندارد
بلاخره نشستن لب پنجره و بارون خوردن و طبع حساس ام !! کار خودش رو کرد و صبح ام با یه آمپول جانانه شروع شد. تو اتاق تزریقات ، چنان توهمی زدم که یقین کردم طرف خود خود پزشک احمدی است و من یکی تو ابعاد و اندازه تیمورتاش و سردار اسعد و داور .. چسبیدم به تخت و همین جور که ازم می خواست که آروم باشم و راحت و عضله هامو شل کنم ، خفت و خواری رو تجسم کردم که رضا خان -برای من هنوز رضاشاه نشده- تو خون تک تک مردان قدرت مند زمونه اش تزریق کرد .. پزشک احمدی فقط یک اسم بود ، پشت این اسم ، دیکتاتوری بود که بدون کمک تک تک قربانی های بد بینی هاش ، هرگز در حد شاهی نبود -گر چه برای من هنوز شاه نیست !! -
این تخت درمونگاه هم خودش یه داستان برا گفتن داره : شده یه صفحه چوبی ( شاید فلزی بود) ، که روش یه ملافه پهن کردن و روی اون یه پلاستیک بزرگ ، جای پای بیمار هم یه چیزی شبیه زیرپایی ماشین که دیگه نیازی به در آوردن کفش نباشه و تو وقت بیمار و تزریقاتی ، تا جای ممکن صرفه جویی بشه ، و چه قدر صریح و بی پرده حرف شون رو به آدم می زنن در و دیوار
عین حکایت فست فود و رستوران هاییه که ادعا می کنن که تو 2 دقیقه و 3 ثانیه و 5 صدم ثانیه ، غذا رو به شما تحویل می دن ! پشت سر کسی که سفارش غذا رو می گیره ، دستگاه های غول پیکری رو می بینین که 10000 تکه مرغ عین هم سوخاری می شن ! و رستوران هایی که به دستور وزارت بهداشت ، از یه روزی به بعد جلو شما ، روی میز ، جای رومیزی ، پلاستیک پهن می کنن
همه ی این ماجرا ها نقاط مشترک اساسی دارن : خیلی خوب به ارزش وقت شما و خودشون آگاه هستن ، به شدت نگران بهداشت شما و خودشون هستند ، خیلییییی صریح و بی پرده به این دو نیاز اساسی حواب می دن ، خلاصه بگم کاملا با استاندارد های آدم می خونن
اما ، شما گاهی ترجیح می دین : تو یه شب پاییزی که همه چیز بی نظیر و زیباس و زندگی خیس آب ، یه جایی غذا بخورین که پختن اش طووول بکشه و انتظار بکشین ، و وقتی غذا رو می ذارن ، یاد همه ی رستوران هایی که تا به حال رفتین ، نیفتین و یه پدیده جدید باشه که از خوردن اش احساس اجتناب ناپذیر تکرار به تون دست نده، رو یه رومیزی رنگی غذاتون رو میل کنین و گاهی هم باعث بشین که یه خورده کثیف بشه، و حتی دلتون می خواد تو مطب و اتاق تزریقات ، با صراحت کم تری با شما رفتار بشه ، و اگه تاندون دستتون پاره شده و دکتر پانسمان درمونگاهو وا می کنه تا بگه که باید جراحی با بیهوشی کامل بشین ، پانسمان رو نده دست خودتون و به حال خودتون ولتون کنه تا 6 ساعت بعد که می خواد جراحی کنه - این عین اتفاقیه که واسه من افتاد و من نزدیک یک ساعت گریه کردم ، کسی اونجا نپرسید و نفهمید که من برای انسان بودنم گریه کردم که این طور با وقاحت در حالی که خون دستم روی زمین می ریخت لگد مال می شد و به انگ آدم بودن =تکراااااار ، به امون خدا ول شدم-
من و شما خیلی بیشتر از این حرف ها توقع مون پایین اومده ، یه نگاه به پیاده رو ها بندازین ، جای تیر چراغ برق و صندوق پست و تابلو راهنمایی و جدیدا سطل آشغال های غول آسا ی جمع آوری مکانرزه زباله و الخ ؛ اون وقت متوجه می شین که برای آسایش این آدم استاندارد و حفظ پاکیزگی اش ، کاری کرده ایم که کنار خیابون راه بره و در کنار غول های بزرگ خیابانی ، تحقیر بشه
پ.ن: من با تکرار مشکلی ندارم ، همون قدر که ازش نفرت دارم ، شیفته اش ام
Comments
این تشریفات لعنتی.متنفرم.هیچ چیز مثل خوردن شام بالای خیابان چمران شیراز نمی چسپه.بنشینی و زیر پایت به تمامی زندگی پرتشریفات شهری که از اون بالا می بینی بخندی.البته اگه شام هات داگ نارون باشه دیگه معرکه است!
اگه به شیراز سری زدید حتما این تجربه را از دست ندید.
Posted by: mohammad naseri | جمعه،17 فوریه 2007