بعد از شرق
چند روزه که زندگی ام شلوغ می گذره ، حالا با پیشنهاد های جدید مجله و شروع کارای دانشگاه و جدی شدن کار گروهی مون و شروع سفرهایی به سبک جدید، فرصتی برای سرما خوردن و افتادن ندارم. یه هفته اس که هر شب می آد سراغم و فعلا که رو نداده ام به اش !!
امروز یه روزنامه جدید گرفتم (منظورم اینه که من نمی گرفتم اش قبلا) به نام : آینده نو
از روزی که شرق لعنتی در نیومد ( البته بنا به دلایلی من پس فرداش فهمیدم که دیگه شرق بی شرق!!) ، من 3 روز اعتماد خریدم و پاره کردم !! خلاصه فعلا این اعتماد و آینده نو رو پیدا کردم. اگه کسی چیزی می شناسه لطفا دریغ نکنه !
در ضمن با عملکرد متفاوتی که من از شرق دیدم، و نامه اخیر سردبیر، ممکن که باز.. ؟!
همین امیدواری من ساده دل، باعث شد که درباره بسته شدن دوباره نشریات، تو برد مطبوعات دانشگاه، چیزی ننویسم!
این برد هم گرچه خیلی کم، اما زمانی رو از من می گیره .. و من منتظر یه چند نفری هستم که بیان و با هم فعال ترش کنیم. باید جو دانشگاهم رو توصیف کنم تا پی ببرین که انتظارم خیلییی داره طولانی می شه.
در ادامه تاریخ معاصر مملکتم، امروز رو با میرزا کوچک خان گذروندم...صبح ام با چنان خشمی شروع شد که گفتم فریادم دنیا رو بر می داره !!!
پ.ن:
از این به بعد، به نقشه های ایران در زمان های متفاوت که نگاه کردین ، فقط افسوس اون همه ایرانی که غیر ایران شد رو نخورین.. باور داشته باشین که برای موندن همین ایرانی که مونده چه خونی ریخته شده... و چه جان های عزیزی بی جان شده.
Comments
باید موند؟ جنگید؟ ادامه داد؟ برای خودمون؟ خودم؟ آدم ها؟ عقیده؟ چیزی؟ کسی؟...
من نمی دونم... اما این احساس هیچ وقت از بین نمی ره، از این مطمينم.
Posted by: Azadeh | شنبه، 8 اکتبر 2006
I hate most surfaces!
Posted by: Ehsan Maleki | جمعه، 3 فوریه 2007