اعتماد می کنم.
حالا کار به جایی رسیده که من دیگه تاب نمی آرم. تازه از دوران پر شور و نشاط شیخ محمد خیابانی در آمدم، که این جوان پر احساس وطن پرست، که روزگاری کتاب " چنین گفت زرتشت" اثر بزرگ نیچه رو در دست ترجمه داشته، من رو حسابی به هم می ریزه.. از محمد تقی خان پسیان حرف می زنم!!
کاری ندارم که این انسان صاف و ساده هم گاه اشتباه می کنه و گاه با ندانم کاری، بر ضد ارزش های خودش گام بر می داره،
انقدری هست و انقدری آزاده یافتمش که بتونم به این خطوطی که اواخر کار می نویسه اعتماد کنم، و با خودم تکرار کنم این شعر رو یک فرمانده نظامی نوشته !!
"اگر مرا بکشند،قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهند نمود، و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد !"
( به نقل از کتاب "کشته گان بر سر قدرت" اثر بهنود)
نه ، اشتباه نشه، من نه تخصصی تو تاریخ معاصر دارم ، نه ادعایی!! اما یه زخم کهنه دارم که تازه سر باز کرده.
این بی تفاوتی ، تفرد ، این همه بی خبری و بی انگیزگی واسه خبردار شدن، که خودم مدتی گرفتارش بودم ، حالا که دارم سعی می کنم که بفهمم چی بر ما گذشته، حالا که به لطف اعتمادی که تونستم به چندتا کتاب کنم، آگاهی -هر چند ناچیز- سراغم اومده، عذابم میده.
به برکت سانسور و تحریف، و ارتباطاتی که هر روز و شب با فیلم و موسیقی و کتاب، محیط انتزاعی زندگی هم سال های شهر نشین من رو تشکیل می ده، و با حضور در یک جامعه مصرف زده ، حتی اگر اسمی از امثال پسیان یا... بیاد ، می تونم نه
بشنوم، نه ببینم ؛ نه ککم بگزه !!
پ.ن: از استاد "تاریخ انقلاب "دانشگاه می پرسم : "می دونین مقبره مصدق کجاس؟" (که این خودش ماجرا داره و به موقع می نویسم!)
خیلیییییی راحت میگه : " مصدق؟؟ نمی شناسم !!!! "
پ.ن: واقعا چی می شد اگه به جای 4تا از اون عدد هایی که تو کتاب تاریخ حفظ می کردیم، این شعر کلنل چاپ می شد؟؟
شاید اون موقع ، سخت تر این وطن رو می گذاشتیم به حال خودش و می رفتیم..