بخشی از وجودم ، که تازه رخ نموده است..
کتاب "امینه" که تموم شد ، اول از همه دلم برای امینه تنگ شد ! این پیش بینی خود بهنود بود که در مورد من کارگر افتاد؛ اما ماجرا اینجا تموم نشد.. من در جست و جوی فضایی بودم که لا اقل اون اسم ها توش تکرار بشن.. آدم هایی که به هر شکل و شمایل ، تو دوران سلطنت قاجار ها ، نوادگان امینه زندگی کردن و بعضا کسانی مثل امیرکبیر شدن و گاهی صنیع الدوله..
دست روزگار کتاب "275روز بازرگان" رو انداخت تو دامن ما و از ما استقبال و از کتاب جاذبه.. چه جاذبه ای که هنوز اشکی که برای روزگار نزدیک و غریبه مملکتم رو گونه هام بود، خشک نشده بود که بعدی رو برداشتم : "کشته گان بر سر قدرت"
حالا با این حساب ، بنده حدود 1 ماهه که تو تاریخ معاصر این خطه ، که ارادت خیلی خاصی به اش دارم، غوطه می خورم و یهو
یه وقتی که به مشروطه می رسم ، وقتی همه چیز رو آماده پیدا میکنم و آماده می شم، اتابک کشته می شه و صنیع الدوله خونه نشین... و من تب می کنم و می سوزم !!