" /> راه می روم: اکتبر 2006 Archives

Main | نوامبر 2006 »

سه‌شنبه،25 اکتبر 2006

من و تعادل

این قصه سر دراز دارد ؛ قصه ی من و تعادل
ماجرا از جای خاصی شروع نمی شه ، و چون من تازه 21 ساله می شم ، به گمونم به این زودی هام تموم شدنی نباشه ؛ به هر حال ، من یه روزی روزگاری خیلی تند و داغ بودم و علناّ بهره بردن از این بنده خدا رو محکوم می کردم ؛ درسته که بخشی از این قضیه ، به تب و تاب اون روزایی بر می گرده که تو اون مدرسه ی مرحوم ، به من یاد دادن که هرچیزی می تونه درست باشه و باید فارغ از تعصب و پیش داوری ، هر مسئله رو بررسی علمی کرد ، اما یه دلایل دیگه ای هم پشت این فکر من بود که زمان این مدلی فکر کردنم رو طولانی تر از فکرای دیگه کرد ؛ مثلاّ اینکه می دیدم که تو شرایط نرمال ، نه شعری خوب می شه ، نه فکری پا می گیره ، نه فلسفه ای از آب در می آد - قضاوت ماجرا با اهلش !! - اما چی امشب ، بعد روزی به این خوووبی من رو به گفتن این حرف وا داشت ؟! شاید حرف های خانم محترم مسنی که تو مسجد مروی - واقع در کوچه مروی ؛ خیابان ناصر خسرو- یکم من رو از جاسوس بازی های دیگران و ... ترسوند ؛ شاید از تصور خودم تو 40 سالگی که دارم طرح های توسعه مملکتی ام رو اجرا می کنم یکم خوف برم داشت ، شاید ... هزار تا شاید دیگه می تونه من رو از کم شدن مقطعی تعادل و بهتر بگم آروم و میانه رفتن نگران کنه ، اما اون لذتی که از هیجان تجربه به دستم می آد، و توانایی ام که موقع کار خودجوش و تند ، چند برابر می شه ، حالا حالا ها نمی ذاره که من به چنین تعادلی نزدیک شم

اینم توضیح بدم که تعادلی که ازش حرف می زنم بحث اش از آرامش جداس ، که این دومی رو به خوبی می شناسم و در پی اش هستم ؛ و تا حدودی موفق در به دست آوردنش

پ.ن: خانمی که برای ما حرف زد ، سابقاّ خبرنگار بوده و خیلی نگران اوضاع مملکت ؛ به دلیل همون آرامشی که ازش حرف زدم ، با اینکه حرف هاش برام ارزشمند بودن ، در و دیوار رو سرم خراب نشد

دوشنبه،24 اکتبر 2006

چه بگویم ؟ سخنی نیست


روزنامه روزگار توقیف شد
هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، امروز دوشنبه 23 اکتبر(اول آبان) حکم توقیف روزنامه روزگار را به دلیل آنچه مشابهت با روزنامه شرق خوانده صادر کرده است

از نگرانی من کم کنید


رئيس جمهور ايران از رشد جمعيت کشور دفاع کرد
محمود احمدی نژاد رئيس جمهوری اسلامی ايران از افزايش جمعيت ايران دفاع کرده است. آقای احمدی نژاد که در جلسه مشترک دولت و مجلس شورای اسلامی ايران سخن می گفت، اظهار داشت که کشورهای غربی با افزايش جمعيت ايران مخالف هستند، زيرا بالا رفتن جمعيت بر قدرت ايران می افزايد.آقای احمدی‌نژاد در گفتگوی خود با نمایندگان مجلس، از رشد خانواده دفاع کرد و گفت: "این ‌كه می‌گویند دو بچه كافی است، من با این امر مخالف هستم. كشور ما دارای ظرفیت های فراوانی است. ظرفیت دارد كه فرزندان زیادی در آن رشد پیدا كنند، حتی ظرفیت حضور 120 میلیون نفر را نیز داراست." رئيس جمهوری اسلامی ايران خانه داری و تربيت فرزندان را وظيفه اصلی زنان متأهل دانست و گفت: "در حال حاضر آقایان و خانم‌ها موظفند روزانه 8 ساعت كار كنند، ولی من در این‌جا اعلام می‌كنم كه دولت این آمادگی را دارد كه طبق لایحه‌ای این زمینه را فراهم كند كه ساعت كار زنان متاهل نسبت به تعداد فرزندانی كه دارند كاسته شود تا آنها بهتر بتوانند به مسئولیت اصلی‌شان عمل كنند."

خانم های محترم !! مادران عزیز ، اگه 8 تا بچه بیارین ، می تونین تو خونه بمونین و حقوق کارمندی هم بگیرین و به وظیفه اصلی تون رسیدگی کنین و رستگار شین ، اما اگه به این قضیه دل بستین ، دل از حقوق دیگرتون بکنین

چون هرگز از سر دلسوزی حقوق کسی رو به اش تقدیم نمی کنن ، و نشستن تو خونه ، یعنی نداشتن پایگاه اجتماعی ، یعنی نداشتن هیچ تریبونی برای فریاد زدن ، حتی حرف زدن ، یعنی نداشتن منافع مشترکی که بتونه موقع لازم ، اتحادی به وجود بیاره تا جلو فلان اتفاق رو بگیره ، یا بانی بهمان اتفاق بشه

اما عجب وجدانی ؛ هنوز 2 روز از گزارش بانک مرکزی مبنی بر کاهش 4/2 درصدی رشد اقتصاد نگذشته که بدون استناد به آمار و ارقام ( که لابد کشک هستند) اعلام می شه که کشور تا 120000000نفر ظرفیت داره و از پس اش بر می آد

انقدر این خبر برام شوک آور بود که از شوک دیشب ام ننوشتم : 4 و 5 شنبه به خاطر اینکه 3شنبه و جمعه تعطیل هستن ، تعطیل رسمی اعلام شده ؛ از همین امروز به شما مژده ی خبر بعدی رو می دم که شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ، سه شنبه
چهارشنبه و حتی پنج شنبه ، چون بین تعطیلات دو جمعه واقع شدن ، به زودی تعطیل اعلام می شن و شما می تونین با مصرف پول نفتی که به زودی تا بشکه ای 40 $ می رسه ، به استراحت و گردش و تفریح بپردازین

روز خوش ؛ اگه مثل بنده به خاطر این تعطیلات خللی در زندگی تون وارد نشده ، ازش لذت ببرین و به مسائل مملکتی کاری نداشته باشین ؛ که به خوبی در ادبیات ما جا افتاده که صلاح مملکت خویش ، خسروان دانند

پ.ن: خبر به نقل از بی بی سی است

پنجشنبه،20 اکتبر 2006

خوندن داره

اگه مثل من هر از گاهی متوجه نمی شین که سر اقتصاد ما چی می آد و حسابی گیج می زنین ، این مینیاتوری که بهنود از اوضاع ساخته رو بخونین :
سواحل لاجوردین

آدم استاندارد

بلاخره نشستن لب پنجره و بارون خوردن و طبع حساس ام !! کار خودش رو کرد و صبح ام با یه آمپول جانانه شروع شد. تو اتاق تزریقات ، چنان توهمی زدم که یقین کردم طرف خود خود پزشک احمدی است و من یکی تو ابعاد و اندازه تیمورتاش و سردار اسعد و داور .. چسبیدم به تخت و همین جور که ازم می خواست که آروم باشم و راحت و عضله هامو شل کنم ، خفت و خواری رو تجسم کردم که رضا خان -برای من هنوز رضاشاه نشده- تو خون تک تک مردان قدرت مند زمونه اش تزریق کرد .. پزشک احمدی فقط یک اسم بود ، پشت این اسم ، دیکتاتوری بود که بدون کمک تک تک قربانی های بد بینی هاش ، هرگز در حد شاهی نبود -گر چه برای من هنوز شاه نیست !! -

این تخت درمونگاه هم خودش یه داستان برا گفتن داره : شده یه صفحه چوبی ( شاید فلزی بود) ، که روش یه ملافه پهن کردن و روی اون یه پلاستیک بزرگ ، جای پای بیمار هم یه چیزی شبیه زیرپایی ماشین که دیگه نیازی به در آوردن کفش نباشه و تو وقت بیمار و تزریقاتی ، تا جای ممکن صرفه جویی بشه ، و چه قدر صریح و بی پرده حرف شون رو به آدم می زنن در و دیوار
عین حکایت فست فود و رستوران هاییه که ادعا می کنن که تو 2 دقیقه و 3 ثانیه و 5 صدم ثانیه ، غذا رو به شما تحویل می دن ! پشت سر کسی که سفارش غذا رو می گیره ، دستگاه های غول پیکری رو می بینین که 10000 تکه مرغ عین هم سوخاری می شن ! و رستوران هایی که به دستور وزارت بهداشت ، از یه روزی به بعد جلو شما ، روی میز ، جای رومیزی ، پلاستیک پهن می کنن
همه ی این ماجرا ها نقاط مشترک اساسی دارن : خیلی خوب به ارزش وقت شما و خودشون آگاه هستن ، به شدت نگران بهداشت شما و خودشون هستند ، خیلییییی صریح و بی پرده به این دو نیاز اساسی حواب می دن ، خلاصه بگم کاملا با استاندارد های آدم می خونن
اما ، شما گاهی ترجیح می دین : تو یه شب پاییزی که همه چیز بی نظیر و زیباس و زندگی خیس آب ، یه جایی غذا بخورین که پختن اش طووول بکشه و انتظار بکشین ، و وقتی غذا رو می ذارن ، یاد همه ی رستوران هایی که تا به حال رفتین ، نیفتین و یه پدیده جدید باشه که از خوردن اش احساس اجتناب ناپذیر تکرار به تون دست نده، رو یه رومیزی رنگی غذاتون رو میل کنین و گاهی هم باعث بشین که یه خورده کثیف بشه، و حتی دلتون می خواد تو مطب و اتاق تزریقات ، با صراحت کم تری با شما رفتار بشه ، و اگه تاندون دستتون پاره شده و دکتر پانسمان درمونگاهو وا می کنه تا بگه که باید جراحی با بیهوشی کامل بشین ، پانسمان رو نده دست خودتون و به حال خودتون ولتون کنه تا 6 ساعت بعد که می خواد جراحی کنه - این عین اتفاقیه که واسه من افتاد و من نزدیک یک ساعت گریه کردم ، کسی اونجا نپرسید و نفهمید که من برای انسان بودنم گریه کردم که این طور با وقاحت در حالی که خون دستم روی زمین می ریخت لگد مال می شد و به انگ آدم بودن =تکراااااار ، به امون خدا ول شدم-

من و شما خیلی بیشتر از این حرف ها توقع مون پایین اومده ، یه نگاه به پیاده رو ها بندازین ، جای تیر چراغ برق و صندوق پست و تابلو راهنمایی و جدیدا سطل آشغال های غول آسا ی جمع آوری مکانرزه زباله و الخ ؛ اون وقت متوجه می شین که برای آسایش این آدم استاندارد و حفظ پاکیزگی اش ، کاری کرده ایم که کنار خیابون راه بره و در کنار غول های بزرگ خیابانی ، تحقیر بشه

پ.ن: من با تکرار مشکلی ندارم ، همون قدر که ازش نفرت دارم ، شیفته اش ام

نیمه تاریک ماه

نمی دونم چند نفر از آدم هایی که من می شناسم ، قبل از اینکه یه مرجع مطلع - معلم و کتاب و الخ - توجه شون رو به نیمه تاریک ماه جلب کنه ، با کنجکاوی خودشون فهمیدن که همیشه عوارض سطح ماه به یه شکله و در واقع ما همیشه فقط یه نیمه از ماه رو می بینیم
و نمی دونم که چه قدر از این آدم ها ، احتمال وجود یک چنین بخش های بکر و دور از دسترسی رو تو آدم های اطراف شون می دن.. و چند تک تاشون باور دارن که آدم ها می تونن با تناقض زندگی کنن
وقتی زیاد می بینی، زیاد سفر می ری، و زیاد دقت می کنی، کم کم این تناقض ها برات حکم واقعیت رو پیدا می کنن..و چون رفته ای که ببینی، رفته ای که واقعیت رو ببینی- چیزی که هست رو - باورشون می کنی
آزار نمی بینی از دیدن شون ، به تدریج احترام آمیز هم می شن. شاید مثل من حس میکنی که ناب تر از بقیه تجربه ها هستن و بهتر به کنه قضیه ، نزدیک ات می کنن
کم تر کشف شده اند ، معمولا پنهان می شن و پیدا شدنشون انگار از جنس رسواییه

برای من نه ! از روزا و شبایی که کم کم به ذات و کنه قضیه نقب زدم و شروع کردم به دیدن ، واقعیت ، رسوایم کرد
با زیبایی اش ، تلخی اش ، با جدیت و مسخرگی اش ، و زنده بودن اش ، با سادگی ، و پیچیدگی اش ؛
با تمام تناقض هاش

من شیفته اش شدم ؛ چون از جنس واقعیت بود .. هر روز اتفاق می افتاد ؛ هر ساعت

و حالا من و تناقض هام ، مدت هاس که با هم و در هم زندگی می کنیم

چهارشنبه،19 اکتبر 2006

لطفا لبخند بزنید

امروز روزگار در نیامد !!

من در ادامه مطالعات روستا ، مثل جانور زحمت کش در مقوله اصلاحات ارضی گیر کرده ام ، کمکی می تونین، مضایقه نفرمایین !

بار دگر روزگار

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
امروز که جلوی دکه روزنامه فروشی ایستادم ، امید دیگری داشتم که بار دگر روزگار چون شکر آید

نه که بخوام بگم روزگار با بقیه روزنامه ها فرق داره یا اساسا قراره کار متفاوتی بکنه ، چیزی که از صبح زود قند تو دل بنده آب کرد - بعد از خوندن بی بی سی که مژده روزنامه جدید رو داده بود- این بود که پس مبارزه و تلاش ادامه داره و حالا حالا ها روزنامه ها بسته می شن و عین قارچ دوباره سبز می شن !! از کجا معلوم ؟! شاید همینی که امروز در می آد یا اونی که فردا بخواد در بیاد، از مرحوم ... هم قوی تر بشه . مگه امثال کسانی که تو اون مرحوم کار می کردن ، حالا نشستن بییی کار؟!
این ها واسه منی که بیشتر مصرف کننده جراید ام و اگه مجالی گیر بیارم نویسنده و عکاس، بسی مایه خوش بختیه !!
اما این وسط حواسمون باشه که با هر بسته و باز شدن چه قدررر انرژی به هدر می ره ( مبحث 19 !!) و اینکه به این روند انقدر عادت نکنیم .

پ.ن: آخ این روزا چه بارونی می زنه .." چی می جوره تو هوا ؟ رفته تو فکر خدا؟!! نه برادر تو نخ ابره که بارون بزنه ..آخ اگه بارون بزنه .. " ( شاملو )
پ.ن: چلسی از بارسلو نا برد ، از دقیقه 89 که دیگه مطمئن شدم بارسلونا بردنی نیس، طرف چلسی رو گرفتم !!! آخه هیچی بد تر از باخت نیمه شب نیست
پ.ن: اگه به سرنوشت زود هنگام روزگار علاقه دارین ، این مطلب اضافی رو که از بی بی سی نقل قول کردم، بخونین!

امروز تو میلی که از بی بی سی گرفتم ، این خبر اول بود ، گفتم واجب که بعد از اون همه ابراز ذوق و شوق ، این مطلب رو نقل قول کنم:
روزگار بدون مطالب سياسی منتشر می شود
مسئولان روزگار می گويند مديرکل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد طی نامه ای به آنان هشدار داده که به دليل اينکه اين روزنامه با عنوان نشريه سياسی ثبت نشده، از انتشار مطالب سياسی در آن خودداری کنند و طراحی صفحات روزنامه را هم به گونه ای تغيير دهند که شبيه روزنامه شرق نباشد.به دنبال اين نامه، مسئولان روزنامه روزگار تصميم گرفته اند سرويس سياسی روزنامه را منحل کنند.روزنامه روزگار به مؤسسه رسانه گستر تعلق دارد که در زمينه خدمات اينترن! تی فعاليت می کند اما اعضای تحريريه آن را نويسندگان و خبرنگاران روزنامه شرق تشکيل می دهند که يازدهم سپتامبر (بيستم شهريور) گذشته به حکم دادگاه توقيف شد.انتشار روزنامه روزگار از دوشنبه شانزدهم اکتبر (24 مهر) آغاز شده و تاکنون سه شماره آن منتشر شده است.

دوشنبه،17 اکتبر 2006

از امثال یاهوو !

به گمونم پدیده اورکات ، از اولین فضاهایی بود که امکان جست و جو تو گراف روابط آدم ها رو ایجاد کرد. یادمه که همون زمان خیییییلی جذابیت داشت و خیلی ها رو به خودش جلب کرد.. اما در پس هیجان اکتشاف روابط، یه تاثیر جالبی رو ناخودآگاه ما داشت : دنیا ی سرسام آور بزرگ و بی در و پیکر انتزاعی رو ، کوچیک می کرد و همون طور که می تونستی اخبار و اطلاعات جدید و به روز دنیا رو بگیری، می شد از احوال و روزگار فلانی هم خبر دار شی بدون این که فاصله ات رو کم کنی یا کسی بفهمه!
اورکات بسته شد ! (همون طور که می بینین!! )
و تازه زندگانی انواع وب سایت هایی شروع شد که هر کدوم سعی در آشنا جلوه دادن چهره ی اینترنت داشتن..
این اواخر یاهوو! هم چنین سیستمسی رو راه انداخته، و امشب که من سر زدم، متوجه شدم که این یکی به قد و اندازه اورکات می رسه ( اگه نباشه)
با اینکه بعد از اون زمان ( اگه اشتباه نکنم 2 سال پیش) به این جور سایت ها سر نزده بودم ، امشب که یاهو 360 رو دیدم ، باز حیرت زده شدم .. چه قدر چهره ها ، نوشته ها و .. آشنا بوددد !!!
و یه حس کنجکاوی خوشایندی من رو به گردش تو پروفایل ها کشوند..
از روزگار آدم هایی خبردار شدم که حالا سالللل هاس تو زندگی ام حضور ندارن !!

دوشنبه،10 اکتبر 2006

به نام روستا ، به کام روزگار ...

صدای فلان آقا از فلان سازمان مسئول ،آه از نهادم بر می آورد.. ایشان ، بودجه ای چندین و چند تومانی در اختیار دارند تا با لطف فراوانشان ،آن را نثار روستاهای ممللکت کنند..
وای ی ! این آقا و امثال این آقا ، بعد از این همه وقت ، هنوز خبر ندارن که دقیقا چرا برای این پست منصوب شدن؟ مفهوم بودجه ای که به فلان کار اختصاص پیدا می کنه رو نمی دونن؟؟ از کلماتی مثل وظیفه یا.. اطلاع دقیقی ندارن؟!
کاش لا اقل اون دوره ای بود که امیر طهماسبی با اعانات خود مردم آذربایجان ، براشون جاده و تاسیسات راه می انداخت و آباد می کرد..و اقبال السلطنه برای حفظ قلمرو عجیب و غریب اش تو مرز ایران و روس و عثمانی ، هر از گاهی،برای احمد شاه هدایای فراوان می فرستاد.
حکایت زمونه ما متفاوته.. نفت خوزستان و زغفران خراسان رو می فروشیم و بعد به اکراه ، یه جزء ناچیزش رو در اختیار امثال آقای فلانی می گذاریم که این طور بادی به غبغب بندازه و از الطاف بی کرانش مردم رو مدیون خودش کنه..
شاید همون دوره ای که پشت سر گذاشتیم امروز ما رو این طور رقم می زنه .. همون امیر طهماسبی ، به پاس خوش خدمتی ها و لیاقتش تو برقراری نظم، به درک واصل شد تا خدای ناکرده، هوس حکومت به سرش نزنه و بیشتر نخواد ، اونم از طرف کسی که به کمک های امیر روز به روز به اریکه قدرت نزدیک تر می شد : رضا خان !
آره ، شاید همون عاقبت ها حالا عبرت این جماعت شده که دیگه کسی رقابتی برای آبادانی و نظم و پیشرفت نکنه و ...
اما اگه ما انقدر عبرت گیر و با تامل بودیم ، خیلی اتفاق های دیگه هم نباید می افتاد، هوم ؟!

اشتباه نشه ، دنبال بررسی عملکرد آقای فلانی و دوستان اش نیستم ، نگران سرمایه ای هستم که به نام روستا ، به کام روزگار می شود..
آقای رئیس جمهور در جمع مردم کرج گفت : کرج نباید جور تهران را بکشد !
چه قدر شنیدن این حرف خوشایند بود ، اما همون زمونه ای که به آقای فلان یاد داده که در برابر سرمایه ملی ، مسئول نباشد، به یادم می آورد که این بار دل نبندم و اعتماد نکنم ...

شنبه، 8 اکتبر 2006

بعد از شرق

چند روزه که زندگی ام شلوغ می گذره ، حالا با پیشنهاد های جدید مجله و شروع کارای دانشگاه و جدی شدن کار گروهی مون و شروع سفرهایی به سبک جدید، فرصتی برای سرما خوردن و افتادن ندارم. یه هفته اس که هر شب می آد سراغم و فعلا که رو نداده ام به اش !!
امروز یه روزنامه جدید گرفتم (منظورم اینه که من نمی گرفتم اش قبلا) به نام : آینده نو
از روزی که شرق لعنتی در نیومد ( البته بنا به دلایلی من پس فرداش فهمیدم که دیگه شرق بی شرق!!) ، من 3 روز اعتماد خریدم و پاره کردم !! خلاصه فعلا این اعتماد و آینده نو رو پیدا کردم. اگه کسی چیزی می شناسه لطفا دریغ نکنه !
در ضمن با عملکرد متفاوتی که من از شرق دیدم، و نامه اخیر سردبیر، ممکن که باز.. ؟!
همین امیدواری من ساده دل، باعث شد که درباره بسته شدن دوباره نشریات، تو برد مطبوعات دانشگاه، چیزی ننویسم!
این برد هم گرچه خیلی کم، اما زمانی رو از من می گیره .. و من منتظر یه چند نفری هستم که بیان و با هم فعال ترش کنیم. باید جو دانشگاهم رو توصیف کنم تا پی ببرین که انتظارم خیلییی داره طولانی می شه.

در ادامه تاریخ معاصر مملکتم، امروز رو با میرزا کوچک خان گذروندم...صبح ام با چنان خشمی شروع شد که گفتم فریادم دنیا رو بر می داره !!!
پ.ن:

از این به بعد، به نقشه های ایران در زمان های متفاوت که نگاه کردین ، فقط افسوس اون همه ایرانی که غیر ایران شد رو نخورین.. باور داشته باشین که برای موندن همین ایرانی که مونده چه خونی ریخته شده... و چه جان های عزیزی بی جان شده.

جمعه، 7 اکتبر 2006

اعتماد می کنم.

حالا کار به جایی رسیده که من دیگه تاب نمی آرم. تازه از دوران پر شور و نشاط شیخ محمد خیابانی در آمدم، که این جوان پر احساس وطن پرست، که روزگاری کتاب " چنین گفت زرتشت" اثر بزرگ نیچه رو در دست ترجمه داشته، من رو حسابی به هم می ریزه.. از محمد تقی خان پسیان حرف می زنم!!
کاری ندارم که این انسان صاف و ساده هم گاه اشتباه می کنه و گاه با ندانم کاری، بر ضد ارزش های خودش گام بر می داره،
انقدری هست و انقدری آزاده یافتمش که بتونم به این خطوطی که اواخر کار می نویسه اعتماد کنم، و با خودم تکرار کنم این شعر رو یک فرمانده نظامی نوشته !!
"اگر مرا بکشند،قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهند نمود، و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد !"
( به نقل از کتاب "کشته گان بر سر قدرت" اثر بهنود)

نه ، اشتباه نشه، من نه تخصصی تو تاریخ معاصر دارم ، نه ادعایی!! اما یه زخم کهنه دارم که تازه سر باز کرده.

این بی تفاوتی ، تفرد ، این همه بی خبری و بی انگیزگی واسه خبردار شدن، که خودم مدتی گرفتارش بودم ، حالا که دارم سعی می کنم که بفهمم چی بر ما گذشته، حالا که به لطف اعتمادی که تونستم به چندتا کتاب کنم، آگاهی -هر چند ناچیز- سراغم اومده، عذابم میده.

به برکت سانسور و تحریف، و ارتباطاتی که هر روز و شب با فیلم و موسیقی و کتاب، محیط انتزاعی زندگی هم سال های شهر نشین من رو تشکیل می ده، و با حضور در یک جامعه مصرف زده ، حتی اگر اسمی از امثال پسیان یا... بیاد ، می تونم نه
بشنوم، نه ببینم ؛ نه ککم بگزه !!

پ.ن: از استاد "تاریخ انقلاب "دانشگاه می پرسم : "می دونین مقبره مصدق کجاس؟" (که این خودش ماجرا داره و به موقع می نویسم!)
خیلیییییی راحت میگه : " مصدق؟؟ نمی شناسم !!!! "

پ.ن: واقعا چی می شد اگه به جای 4تا از اون عدد هایی که تو کتاب تاریخ حفظ می کردیم، این شعر کلنل چاپ می شد؟؟
شاید اون موقع ، سخت تر این وطن رو می گذاشتیم به حال خودش و می رفتیم..

پنجشنبه، 6 اکتبر 2006

بخشی از وجودم ، که تازه رخ نموده است..

کتاب "امینه" که تموم شد ، اول از همه دلم برای امینه تنگ شد ! این پیش بینی خود بهنود بود که در مورد من کارگر افتاد؛ اما ماجرا اینجا تموم نشد.. من در جست و جوی فضایی بودم که لا اقل اون اسم ها توش تکرار بشن.. آدم هایی که به هر شکل و شمایل ، تو دوران سلطنت قاجار ها ، نوادگان امینه زندگی کردن و بعضا کسانی مثل امیرکبیر شدن و گاهی صنیع الدوله..
دست روزگار کتاب "275روز بازرگان" رو انداخت تو دامن ما و از ما استقبال و از کتاب جاذبه.. چه جاذبه ای که هنوز اشکی که برای روزگار نزدیک و غریبه مملکتم رو گونه هام بود، خشک نشده بود که بعدی رو برداشتم : "کشته گان بر سر قدرت"
حالا با این حساب ، بنده حدود 1 ماهه که تو تاریخ معاصر این خطه ، که ارادت خیلی خاصی به اش دارم، غوطه می خورم و یهو
یه وقتی که به مشروطه می رسم ، وقتی همه چیز رو آماده پیدا میکنم و آماده می شم، اتابک کشته می شه و صنیع الدوله خونه نشین... و من تب می کنم و می سوزم !!

چهارشنبه، 5 اکتبر 2006

اعلام وجود!

با کمک و همت شیوا ، بلاخره این وب سایت شخصی راه افتاد ؛ کم کم داشتم احساس خفگی می کردم. برای گفتن دیده هام و نوشتن دغدغه هام، دفترچه یادداشتم دیگه کوچیک شده بود.
حالا هر بار که از سفر برگردم، هر بار که با انگیزه و گاهی به کینه به شهر بزرگ و شلوغم برگردم، یه دفترچه جدید دارم که شاید مخاطبش، با خوندن نوشته هاش، و دیدن عکس هاش، چند لحظه به هیجان بیاد و گاهی ، خونش به جوش بیاد...
و گاهی من رو به دنیای خودش بکشونه..
من عاشق گشتن دنیا های جدیدم!

پ.ن: این طور که بوش می آد، در شرف تحریم هستیم.